نامه ها یک روز بادبادک میشوند :)

آسمانـ سبز پر رنگ ...

نامه ها یک روز بادبادک میشوند :)

آسمانـ سبز پر رنگ ...

الهی !
قد انقطع رجائی
عن الخلق
و " انت " رجائی

ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام ...

...
..

قرار نیست هرچیزی که مینویسم عین حقیقت باشد !
اینجا من نیست :) مطمئن باشید
مینویسم پس هستم

۲۰ مطلب با موضوع «کبوتر دیوانه» ثبت شده است

دیشب خواب میدیدم یکی بهم میگه تو دیگه نباید خودتو ببینی

تو آینه نگاه کن و چیزی نبین

و من توی آینه نگاه کردم

خودم بودم

اما خودمو ندیدم ...

ترسیده بودم ... دوباره نگاه کردم ... کمتر شده بودم ... 

همون صدا گفت باید بیشتر بتونی 

از خواب پریدم! ...


همون لحظم انگار داشت غرور منو میگرفت که خودمو تونستم نبینم

بیدار که شدم حالم از این “من” به هم خورد ...


#صرف‌ثبت‌ماجرا

  • کبوتر خاتون

شدى اینطورى که دیوونه بشى ... بزنه به سرت ... یهو از کنج مبل که کز کردى بپرى همه ظرف و ظروف و در و دیوار و کاسه بشقابارو توو سر و صورتو و دک و پوزت خورد کنى ،یه چند تا فریاد که نه ولی عررربده بکشى ،به نفس نفس بیفتى ، دنیا دور سرت بچرخه و چرخ و فلک بزنه ، یه چند موردى ضرب و شتم و درگیرى هم با خودت و افراد دور و برت داشته باشى و بعد ببینى هنوز نشستى همون کنج مبل و فقط زل زدى به صفحه ى خاموش تلویزیون که همین چند دقیقه پیش یه گلدون وسط ال سیدیش شیکونده بودى؟!!! شدى اینطورى که من شدم و دارم میگم؟! 

شدى اینجورى که همه ناراحتیاتو نگرانیاتو دلهره هاى غمباد شدت ، مثل یه کورک سر باز کنه و بترکه و چرک و خون تمام حال و اوضاعتو بگیره؟!

انگار اینجور وقتا یه دیازپام فقط کارسازه و فردا شروع دوباره روز از نو و روزى از نو ...

  • کبوتر خاتون
فیلم خاصی بود، ولی قشنگ نه!
فقط از "لعنتی" گفتنای دی کاپریو خوشم اومد ... 
البته از اون کلمه ی اصلی که میگفت با همون لحن و حس داغون
لعنتی" توی زیرنویس ترجمه شدش بود ...
همون اصلش تو لحظه حال من بود انگار!

# بی ادب نیستم ، بی حالم 
# لعنتی
#فیلم نامه
  • کبوتر خاتون

که بلاگرا من حیث المجموع و فی کل الاحوال از یه دوگانگی شخصیتی عجیب رنج میبرن!

من باب مثال این رفت و برگشتای مسخره که همگی یه جور درگیرشیم!

امروز خداحافظی ابدی از تمام دوستان و آشنایان در بلاگستان و فردا سلامی چو بوی خوش آشنایی!!!

آقاااا!کتمان نفرمایید که آمار رفت و برگشتای همگی رو میشه ...

در باب مثال تر اصن همین من کبوتر خاتون!!!

  • کبوتر خاتون

وقتی دوربین یک عدد باشد و دوربینر (اصطلاحی کاملا من در اوردی در جهت مترادف سازی برای عکاس!) بله دوربینر دو عدد ، اوضاع قاراش میشی میشود کمپرس! یکی مقصدش شمال باشد و دیگری غرب رو به جنوب متمایل به مرکز ، مطمئنا هیچ تفاهمی جهت همراهی دوربین برای هرکدام صورت نمیگیرد ، و دو حریف برای به مقصد رسیدن یعنی همراهی دوربین و آن لنز نازش ، سعی در کوباندن طرف مقابل با آن عکس های مسخره ی دلقک وار لوس بی هدفش دارتد ! وقتی از طریق ترکاندن عکس ها و زیر سوال کشیدنشان راه به جایی نبردند با محل مقصد مورد نظر هرکدام طرف میشوند!  بدینگونه که یکی از آشغال های بی نهایت شمال میگوید و مینالد و عکاسی از آشغال را حماقت میداند و آن یکی قسمت های غرب رو به جنوب متمایل به مرکز را جایی پرت،دورافتاده،بدون آب و علف، ناشناخته و در نتیجه بی ارزش برای عکاسی تلقی میکند ! القصه اینکه دوربین و دوربینر ها هنوز بر سر جنگند ما این وسط نقش دوربینری را ایفا میکنیم که از بخت بدش نه مقصد رو به شمالی دارد و نه مقصد غرب جنوب مرکزی!! بیایید مقصد هایتان را با ما شریک شوید دوربینش با من :|

  • کبوتر خاتون

راستش هنوز انقدی لاکچری نشدم که روز تولدم اندوهگین بشم

یا مثلا روزای قبلش اصلا بهش فکر نکنم و یادم نباشه و اینا

مثل هر سال ، این چند روز آخر دارم ذوق مرگ میشم :)


#کودک درون

#تولدانه

  • کبوتر خاتون

اصلا میدانید چیست؟! من از اول هم کلی شبیه پسر ها بازی میکردم تا دختر ها ... انقدر که  از دیوار راست بالا مبرفتم به فکر عروسک هایم نبودم!!! از اول اولش هم انضباط بیست نداشتم تا آخر آخرش!! ولی انقدر احساساتی بودم که حال خودم یکی را رسما به هم میزدم !! چقدر از فعل ماضی استفاده کردم ... الان هم همینطوری در حد حال بهم زنی احساساتم برایم خسته کننده شده !! عروسک های به آغوش نکشیده ی کودکیم را به رخم میکشد! هنوز هم عروسک دوست ندارم ولی عجیب بچه های کوچولو را میپرستم ... انگار هنوز هم باید از دیوار راست بالا بروم تا آرامش بچگی های قشنگم هم بیاید ... بیاید کنار هم بنشینیم ... باهم چای بنوشیم ... ابر هارا نگاه کنیم ... باهم یک نفس عمیییییق بکشیم ...

هنوز هم کلی با بچه کوچولوها بازی میکنم ... پایه ی ثابت قایم باشک بازی هایشان منم ... وسطی را خودم برایشان عملی اجرا کردم تا یاد گرفتند!نقاشی کشیدن را برایشان رنگی کردم ...

هنوز هم میتوانم کودک باشم ... خنده هایم دیگر خنده دار نباشد...من یک اشتباهیم در قالب بزرگی ... باید بچه بودن را از نو شروع کنم ...

کاش بفهمند بچگی کردن لطمه ای به بزرگ بودن نمیزند ... کاش ...


#ری پست


  • کبوتر خاتون

دوباره دارم وسوسه میشم "من او" رو بخونم!

سخت میگذره بهم بعضی جاهاش 

ولی ارزششو داره ... !


#مثلا بیا و درویش مصطفی من باش !

#من او / رضا امیرخانی

  • کبوتر خاتون


صبح تلگرام را چک کردم ... همه ی گروه ها و کانال ها را از نظر گذراندم ... کانال رنگی رنگی را آخر از همه داشتم میدیدم ... آخرین پستش که درباره مثبت اندیشی و لذت از روز بود را هم نوش نظر کردم و بدو بدو رفتم به سمت انقلاب! با اندیشه ی مثبت و خوب که من امروزم را باید جور دیگر ببینم اصلا :| از دوتا اتوبوس جا ماندن و دیر رسیدن به قرار و جا پیدا نکردن در کلاس دکتر دینانی و روی پا ایستادن و کارت دانشجوئی مصادره شده و کافه ی مضحک و بی نهایت و اندی بدبیاری دیگر با یک تنفس عمیق و فکری مثبت و اندیشه ای گوگولی گذشتم و گفتم روزم را لذت ببرم خب :| روزم دیگر رو به اتمام بود و داشتم به سمت خانه می آمدم .. با سرعت عجیبی از اتوبوس پیاده شدم که به مسجد برسم ... گوشی به دست داشتم میدویدم ... با کاف صحبت میکردم ...همه ی روزم را با نگرشی مثبت برایش تعریف کردم و گفتم که اینها هم حوادثی زیبا بودند و باید زیبا ببینم و از این چرت و پرت ها! گفت مواظب خودت و دور و برت باش!انقدر خوشبینی کار دستت نده بعد هم خندید و خداحافظی!  یه لحظه ترسیدم ! خداحافظی که کردیم حس کردم یک چیزی خورد تووی سرم ... حقیقتا باید اعتراف کنم که گرخیدم !! به خودم دلداری دادم که توهم زده ام و همه اش تقصیر حرف های کاف است! و من با جهان در صلحم و جهان با من در صلح است ...هی مسخره بازی در می آورد ! راستش یک ایش و اه هم چسباندم به ته فکر هایم و وارد مسجد شدم ... نماز مغرب تمام شد ... آمدم قامت نماز مورد نظر بعدی را ببندم که خانم پشتی زد به شانه ام و با دستمال کاغذی افتاد به جان کله ام!!! من واقعا دیگر داشتم به جنون میرسیدم ... با ترس و دلهره کله ام را عقب کشیدم و گفتم که خانوم توروخدا من طوریم شده؟اتفاقی افتاده؟چرا اینجوری میکنین آخه ؟ :/ بنده خدا با لبخند زیر زیرکی گفت پرنده ی نابخردی روی سرتان بعله ! :|

ببینید من واقعا قول میدهم دیگر انقدر مثبت اندیش و زیبا بین نباشم اما نمیتوان ماجرا را اینگونه دید که چقدر خوب که گاو ها پرواز نمیکنند ؟! ^_^ 

#آی لاو یو رنگی رنگی :|
#من با جهان در صلحم ولی جهان خاک توو سرش!
#از تاثیرات تحریم برداری!
  • کبوتر خاتون
میدونی چیه ؟!
شعر و ادب و قلم و شاعر بازی رو باس فاکتور گرفت الان!
حالم خرابه ... نخطه!
از اون دو نخطه پرانتزا که تلخه ...

* بس که لاته این موجود شریف!
  • کبوتر خاتون

و خب مثل همه ی وقتایی که از خوندن چند تا متن و نوشته و حتی وبلاگ یه احتیاج شدید و عجیب به نوشتن و نوشتن و نوشتن میاد سراغم ، امروز عصر حوالی غروب بعد از خوندن دو تا پست به این حالت دچار شدم! به نظر من این یه نوع بیماری میتونه باشه ... یه نوع بیماری شیرین که مثلا  اختلال در کروموزوم هاس! یا شایدم نوعی فلج مغزی به حساب بیاد که من به شخصه دچارشم ... جوری که از همون حوالی غروب تا الان حالمو عوض کرده ... این بیماری قشنگه! مثل چال لپ میمونه که به نوعی فلجی توی ماهیچه های صورت محسوب میشه ولی یه آپشنه برای خوشگل تر شدن... اگر بهش بگیم سندرم نوشتن ، من مبتلاشم! اما این سندرم وقتی خطرناک میشه که مینویسی و مینویسی یهو میبینی همشو داری پاک میکنی ... از حوالی غروب تا الان چیزی نزدیک سه تا پست و یک کانال تلگرام رو حتی ... !

  • کبوتر خاتون

استاد جونی ننت پاسم کن :| *

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۱۱:۵۷ ب.ظ
تووی گروه رفع اشکالات شب امتحان فلسفه که استاد هم حضور دارن بچه ها هر التماس و خواهش و تمنایی رو به کار گرفتن ... میگن استاد چند تا فصلو حذف کنین ... استاد مذکور هم در کمال صداقت میفرماین همتون میفتین عزیزانم ان شاءالله ترم بعد! بنده هم در کمال پررویی گفتم استاد شوهر دارم! تازه عروسم ... رحم و مروتی پیلیز و دیگر هیچ ... فرمودن شما ترم بعد هم افتادی فرزندم برو به فکر سال بعد باش :|


*طبق یک عدد کلیپ مربوط به شب امتحانات!!
از لحاظی که من به زبان انگلیسی به طرز نافرمی نامسلطم و همیشه از این باب ضربه های عمیق روحی خوردم !!! خواستم یک حرکتی کرده باشم و خودم را از این منجلاب جهل به ساحل دانایی برسانم و بر آن شدم که خیر سرم کاری کنم ! قصه بیزاری من از این زبان مزخرف!از جایی شروع شد که من اول دبستان بودم و مدرسه ی کم خرد ما خواست که باکلاس بازی دربیاورد و بگوید که خیلی شاخ است :| لعنت خدا بر شاخیت! :| و به زور ما را در کلاس های چرت زبان چپاند و معلم های چرت تر بالای سرمان آورد که بلا تشبیه شمر بن ذی الجوشن را درسته قورت میدادند :| القصه اینکه بیزاری و تنفر در من قدمت بسیار بالایی دارد و تا ناکجا آباد وجودم ریشه دوانده! پس شما را به همین سوی چراغ صفحه ی لب تاب و کامپیوتر و گوشی و تبلتتان قسم! موعظه ام نکنید که زبان انگلیسی الان ال است و بل است و جیمبل است و هرکس بلد نباشد بی سواد است و این صوبت های نامعقول که کاملا از شما عزیزان جان بعید است ... فلذا تقاضامندم از اهمیت این زبان نافاخر سخن ایراد نکنید که یکجا خودم را بلاک میکنم میروم :| الغرض اینکه خواستم خودم را از این منجلاب بیرون بکشم و حسرت شیک شدن و انگلیسی بلد بودن را به گور نبرم! گفتم من که کلاس برو نیستم ! یک راه بی دردسر تر پیدا کنم که هم خودم را خوش بیاید و هم خدا را! این شد که آن اپلیکیشن کذایی را نصب کردم! روز های اول خوب بود ... باهم میساختیم ... همدیگر را درک میکردیم! خنگ بودن من را به رویم نمی آورد من هم مزخرف بودنش را نادیده میگرفتم (کلا هرچیزی که به آن ملعون ،انگلیسی، مربوط شود مزخرف است نخطه! ) هر کلمه را که میگفت من خیلی با آرامش برایش با معنی درست تکرار میکردم ... خیلی هم از خودم و عملکردم راضی بودم ... تا اینکه آن شب کذایی رسید ... هوا بارانی بود ... مثل هرشب موقع خواب رفتم زیر پتو و اپلیکیشن مذکور را باز کردم ... چپ چپ نگاهش کردم و شروع کردم به آوردن ریدینگ ها و متون انگلیسی ... وی ارور داد! جوابی به ارورش ندادم! شروع کردم به تکرار متن مورد نظر که دیدم هی صدایش را برایم بالا میبرد بی خرد! پررو شده بود! دوبار سه بار چاهار بار تکرار کردم قبول نکرد! دو بار بهش گفتم هرکار میکنی عواقبش پای خودت ... باز به کارش ادامه داد ...
 اینکه من چاکلت را چوکولات میگفتم اصلا مهم نیست! او نباید به رویم می آورد :|
حیف تبلت نازنینم ... از سه ناحیه لب پر شد و ترک بر داشت :|
 من عصبی نیستم فقط از زبان انگلیسی و هرآنچه به آن ملعون مربوط شود بیزارم :|

و از خداوند توفیقات روز افزون مسئلت دارم
کبوتر بانو سنه یک هزار و سیصد و نود و چاهار خورشیدی
  • کبوتر خاتون

وسط ترس و استرس گیر افتادم! حس عجیب و شگفت انگیزیه 

کاملا غیر قابل تحمل ، دردناک و نفوذ ناپذیر ! 

باید ببینم این همه حس مزخرف ارزششو داره یا نه؟! 

اگه نداشته باشه ... خیلی راحت بگم ... همه ی زندگیمو باختم :)

بعد از سه ماه این روزای آخرش داره تلخ تر از زهر میگذره

کاف جان لدفا آدم خوبی باش !!


[ یه سلامیم داشته باشم خدمت استاد مدیریتمون! سلام عقده ای :| ... ]

  • کبوتر خاتون

اینکه حق انتخاب همیشه هم با تو باشد هیچ خوشایند نیست ... اینکه شبانه روزی درگیر شوی و نه خواب شب داشته باشی و نه روز دوست داشتنی نیست .... مشغولم ... درگیرم ... انقدری که خط اتوبوس را اشتباه سوار میشم .... تمام راه را پیاده میروم ... انقدری که مغزم از حرف زدن درد میگیرد ... دستم از نوشتن به حالت پوکیدن حتی!میرسد ... توی یک خلاء بزرگ غوطه ور شدم ... به قول یکی که یادم نیست کی میگفت گاهی فقط آرزوی یک لحظه روزمرگی بی دغدغه ی قبلت را داری  ... نه خوبم نه بد ... بین بد و بدتر گیر کردم ... بی وزنی مطلق! جهان سکوت میخواهد ... چرا ساکت نمیشوید؟! فکر هایم کر کننده شدند ...


+ ...

  • کبوتر خاتون

همیشه فکر میکردم شاعرا و نویسنده ها و ایضا عکاس ها ! دست خط خیلی خوبی دارن

تا اینکه شعر جدید "احسان حائری " رو با دست خط خودشون دیدم ...

همیشه مثال نقضی هست انگار :))


+ آهنگ جدید چارتار رو از دست ندید ... "آسمان هم زمین میخورد"

  • کبوتر خاتون
قبلا هم همینقدر زیاد به همه چیز میخندیدم اما نه از روی خنده داری ماجرا ... آن موقع ها انگار خوش خندگی از خودم بود! اما الان حجم چیزهایی که باعث خندیدنم میشوند خیلی بیشتر شده ... اما نه اینکه دیگر من خوش خنده باشم ... نه! همه چیز به طرز مسخره ای خنده دار به نظر میرسد ... نگاه عاقل اندر سفیهانه ای ندارم به هیچ چیز ... خودم از همه خنده دار ترم ... اما باید قبول کنیم ما آدم ها جهان را و همه چیز را یکجور خنده داری جدی گرفته ایم ... چند روزیست شخصیت یک نفر بدجور با روانم بازی میکند ... از آن آدم هاییست که فکر میکند "حالا خیلی خبریه!"  ... و انقدر همه چیز برایش خشک و جدیست که یکی به دیوانگی من،  یک سره برای تفریح او را به یاد میآورد و هی بهش میخندد ... آن شخص خیلی جالب است ... احساس محبوبیت دارد و یکجور هایی از بیماری "خود خفن پنداری" بغرنجی رنج میبرد! برای سلامتی بیمارانی از این دست چند دقیقه سکوت میکنیم و شما را به خدا برایشان دعا کنید :|
  • کبوتر خاتون
میدانید ... گاهی وقت ها هم هست میخواهم بنویسم از حسی که در لحظه برایم ایجاد میشود ، یا عکس بگیرم در آن واحد  ، و یا حتی تر ببافمش (یادم باشد یک پست باید بگذارم در  مورد بافتنش ...) ، مینویسم ، عکس هم میندازم ... همان موقع احساس گندیدگی میکنم!احساس میکنم دلم گندیده ... بی ذوق شده ام ... بعد توی دلم شور میفتد ... هی شور میزند هی شور میزند ... شنیدید که هرچه بگندد نمکش میزنند؟! بعد که حسابی دلم شور زد حالت تهوع به من دست میدهد ... و  میشود وای به روزی که بگندد نمک! الان شما فکر میکنید من دارم چرت و پرت به هم میبافم ... آها ... باز رسیدیم به بافتنش ... من نباید دست به بافتن ببرم ... من باید یک پست جدا برای بافتن بگذارم ... اینجا جایش نیست ...حق مطلب ادا نمیشود ... داشتم چه میگفتم؟! آها ... عکس انداختم و حسم را نوشتم ... دلم شور زد و نمک گندید ... حالت تهوع و ... آخ ... همان لحظه است که تمام نوشته ها پاره میشوند و شات هایی که زدم دود میشوند و مموری دوربین فرمت میشود و دور من پر میشود از کاغذ و کاغذ پاره و دوربین خالی شده ... یاد گرفتم احساساتم را ببافم ... باید پست جدا بگذارم برای بافتن ...
  • کبوتر خاتون
ممکن است در نگاه اول تولد امسال من خیلی مهیج به نظر برسد ... اما به عمقش که پی میبری میبینی بیشتر شبیه یک فیلم ترسناک بوده تا تولد و سورپرایز ... همه ی قصه از آنجایی شروع شد که همه ی کسانی که من را میشناختند و نمیشناختند و من باهاشان صنمی داشتم و نداشتم و باهم شوخی داشتیم و نداشتیم ، امسال تصمیم گرفتند من را برای تولدم خیلی سورپرایز کنند ... یعنی یکجوری خواستند قشنگ تولد ورود نوزده و اتمام هیژده تا ابد در ذهنم بدرخشد ... که بحمدالله حاصلشان شد ... تا الان قریب به شونصد تکه کیک و هشتصد فشفشه و هزار بوس و ماچ و بغل و تبریک و تهنیت و یک آب یخ یکهویی روی سر و سوسک سیاه داخل جعبه و چند ضربه و کف گرگی به بهانه ی سورپرایز و تبریک را تجربه کردم  :| ... از شب تولدم که دیشب بود سورپرایز ها یکی یکی شروع شد ... کاری به کیفیت سورپرایز ها ندارم ... فقط اینکه من هنوز نفس میکشم ... و زنده ام ...
آی لاو یو سورپرایز :|
  • کبوتر خاتون
یک روز که نشسته بودم و به دیوار زل زده بودم و به زندگی لبخند میزدم یکهو یادم افتاد من کنکور دادم و تمام شده و رفته
حقیقت امر اینکه لبخندم گشاد تر شد و بیشتر به دیوار خیره شدم ...
واقعا جزء آرزوهای دور همین ده روز قبلم الافی بدون عذاب وجدان بود!!!

فعلا خوبه :)
  • کبوتر خاتون