نامه ها یک روز بادبادک میشوند :)

آسمانـ سبز پر رنگ ...

نامه ها یک روز بادبادک میشوند :)

آسمانـ سبز پر رنگ ...

الهی !
قد انقطع رجائی
عن الخلق
و " انت " رجائی

ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام ...

...
..

قرار نیست هرچیزی که مینویسم عین حقیقت باشد !
اینجا من نیست :) مطمئن باشید
مینویسم پس هستم

۲۷ مطلب با موضوع «دلم تب دارد امن یجیب بخوان» ثبت شده است

شدى اینطورى که دیوونه بشى ... بزنه به سرت ... یهو از کنج مبل که کز کردى بپرى همه ظرف و ظروف و در و دیوار و کاسه بشقابارو توو سر و صورتو و دک و پوزت خورد کنى ،یه چند تا فریاد که نه ولی عررربده بکشى ،به نفس نفس بیفتى ، دنیا دور سرت بچرخه و چرخ و فلک بزنه ، یه چند موردى ضرب و شتم و درگیرى هم با خودت و افراد دور و برت داشته باشى و بعد ببینى هنوز نشستى همون کنج مبل و فقط زل زدى به صفحه ى خاموش تلویزیون که همین چند دقیقه پیش یه گلدون وسط ال سیدیش شیکونده بودى؟!!! شدى اینطورى که من شدم و دارم میگم؟! 

شدى اینجورى که همه ناراحتیاتو نگرانیاتو دلهره هاى غمباد شدت ، مثل یه کورک سر باز کنه و بترکه و چرک و خون تمام حال و اوضاعتو بگیره؟!

انگار اینجور وقتا یه دیازپام فقط کارسازه و فردا شروع دوباره روز از نو و روزى از نو ...

  • کبوتر خاتون

اون موقع که "نسیان" تقسیم میشد

من جزء "انسان" محسوب نمیشدم

قطع به یقین !

  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون

همیشه اینکه انقدر اتفاقاى دوست نداشتنى و رفتاراى سرد و اذیت کننده یادم بمونه و خوبیارو بشوره ببره پایین

منو ترسونده ، زیادم ترسونده 

این درسته که آدم از هرچى بترسه سرش میاد ...


* تا نشنود دل دارِ من ...

  • کبوتر خاتون

این حال و روز نامیزونتم میگذره ...

  • کبوتر خاتون

میدونی 

از یه جایی به بعد دیگه این دل ،"دل" نمیشه ...

بذار بره هرجا خواست ... هرجا "دلش" خواست ...

  • کبوتر خاتون

همین ...


*از سعدی بود یا حافظ ، یادم نیست !

بعدا نوشت : گفتن برای محمد علی بهمنیه! بی سر و سامانی کاملا مشهوده !!!

  • کبوتر خاتون

آخه آخدا ...

یهو هولم دادی تو میدون ... یه میدون پر از مین که هر لحظش یه جور ترکیدن داره

د آخه نوکرتم ، قربونت بشم ... من ریزقل تر ع این حرفام که انقد یهوویی داری گندم میکنی

اوس کریم! کرمتو شکر ... ناشکر نیسم و خودت خوب اینو میدونی که چقده میمیرم براتو نفسم واسته

اما یه وقتایی کوتا بیا دیگه ... میدونم که نمیشه وفق مرادم باشه این چرخ لامروت روزگار

ولی تو خدایی ... 

اون بالا بالاییه ... اوسا کرییییمی ... این دفه رم سی خاطر اون خوب خوبات یه فکری به حالاتم کن ... 

بدجور تو گیر و گور خودم گم شدم ... دستمو بگیر بکش بیرون ... این قلب بدمصبو صاف و صوف کن

از همون آرامشات میخوام ... اونا که توپ و تانک و فش و فوشم بش ببندی آب از آب تکون نخوره

غرقم کن آخدا ... تو خودت غرقم کن ... بلکیم سربلند اومدم بیرون ...


#میشه دعام کنین؟

  • کبوتر خاتون

آقا ! دیدین که از کجا شروع شد ... اونجا که یه روز یه دل سیر نشستم گریه کردم و مثل آینه دق به تلویزیون زل زدم ... اونجایی که نرفتنی شدیم و من باز گریه کردم و اشکام تار کرد دنیا و این روزا رو ... ولی خودتون که خوب میدونین ...  امیدمو نگه داشتم ... گذاشتمش کنج تاقچه ی دلم ... همونجا که نم و نسیم و نارنج و نور قایم شده بودن ... برای روز مبادا نگهش داشته بودم ... امیدو میگم ! رگ حیاتمو برای همین روزا نگه داشتم که اگه امسالم منو پس فرستادین و مهر بیچارگی رو روی دلم زدین ، چنگ بزنم به این ته مونده امید و چشم انتظاری به سفره ی کرمتون ... به اون  خونی که اگه یه قطرشم منتصب به شما و اون همه برکت و رحمت واسعتون باشه برام دنیا دنیاست ... که بگم سر جدم ... به سر عزیز کرده ی خودتون قسمتون بدم ... بیاینو این یه عالم امیدمو نا امید نکنین ... این کنج دلمو پاک نگه داشتم فقط به عشق شما ... نذارین تاریکی بگیره کل دلمو ... مگه نه اینکه باید خودتون صدام کنین ... صدای هل من ناصر ینصرنی خودتونه که توی ذره ذره ی اون خاک مقدس داره فریاد میشه و میره توی چشم و گوشم ... به همون خاک مقدس قسم که شما فقط یه ندا بدین ... صدا که سهله ... هروله کنون میام و روی همون خاک میفتم ... فقط شما صدام کنین ....


#من برای اربعین زاده شدم ... 

  • کبوتر خاتون

هیئت تمام شد وهمه رفتند

و تو هنوز

بالای گودال نشسته ای و خون گریه میکنی ...

  • کبوتر خاتون
از درخت گردو چشم میگیرم و به گل های ملافه ی روی تختم نگاه میکنم ... همه ی حواسم را جمع حرف هایش میکنم ... پای تلفن از هر دری میگوید ... امتحانش امروز تمام شده و از تک تک کلماتش این آسودگی خیال را میفهمم ... خودم را از خبری که داده خیلی خوشحال نشان میدهم و صدایم را ذوق زده میکنم .... میفهمد و میگوید انقدر توی فکر نرو ... دوباره دستم را خوانده ... میزنم به در بیخیالی و از لانه ی کلاغ های بالای درخت گردوی حیاطمان میگویم ... که سه تا بچه هایش تازه سر از تخم دراورده اند و پدر خانواده هرروز کلی غذا برایشان می آورد و مادر سر صبر دهانشان میگذارد ... من هنوز توی فکرم ... از اینکه چرا پس واقعا خوشحال نیستم؟! او دارد از منظره ی پشت پنجره ی اتاق من تعریف میکند و استثنائی بودنش را توضیح میدهد و آن همه دار و درخت را یک چیز عجیبی وسط این شهر دود گرفته میداند ... من اما همچنان دارم یک سیر صعودی از تنفر به خودم و عالم و آدم را طی میکنم ... به خودم اعتراف میکنم که شک کردم ... به همه چیز ... و خودم! و اخلاق گندم ! و مهم تر از همه ... به حالی که دیگر چند وقتیست حال نشده ... هرچه بوده تظاهر بوده ... این همه بدی یک جا باهم را از خودم توقع نداشتم ... جلوی خودم را میگیرم حرفی از مشهد نزنم ... او هنوز دارد از خوابش برایم تعریف میکند ... توی تنفر از خودم و حالم غوطه میخورم ... او هنوز سعی میکند من را به حرف بگیرد که توی فکر نروم ... 
*سعدی
ربط عنوان: حرکات موزون افکار و اوهام و خیالات من را در نظر بگیرید !!
  • کبوتر خاتون

خونه ی ذهنم بهاری نیست ... این تنها جمله ایه که میتونم این چند روز و چند ساعت خیلی اخیر با اطمینان بگم و هیچ فکری پشتش نداشته باشم ... من آرومم ... زندگی هم روال عادی خودشو پشت سر میذاره و این دل منه که طوفانیه ... وقتی اشکام گوله گوله میچکن روی دفترم و نمیدونم چطور جمعشون کنم تا زندگیمو سیل برنداشته ، اون دفتر زندگی منه حتی اگه نگفته بودم ، فقط میتونم از جعبه ی فلزی گل گلی کنار دستم چهار تا دستمال کاغذی عطری بکشم بیرون و بچپونم توی حدقه ی چشم و صورت و دماغم ... تا بیشتر از این رسوام نکنن و زندگیمو زیر و رو ... خودمو با دعای مجیر که داره پخش میشه سرگرم میکنم و گریمو به پای اون میذارم ... تا مامان غصه نخوره و خودم بیشتر از قبل این حس دلسوزی مزخرفم نسبت به خودم بالا نگرفته توجیهش کنم ... مامان ولی تیز تر و زرنگ تر از همه ی این حرفای منه ... وقتی باهاش حرف میزنم کاملا به فکر اینه که من دارم خودمو خیلی اذیت میکنم ... اینکه همه چیزو توی خودم میریزم ... روز به روز داره لاغرترم میکنه ... این عقیده ی مامانه ... ولی توی دلم انگار با همون بغض سیل وار فریاد میزنم که حق با مامانه ... و این تقصیر هیچ کس نیست الا خودم ... و احساسم ... و حساسیت روحم ... شاید زیادی دل نازک شدم ... اما روز به روز لاغر تر و رنگ پریده تر میشم و بذار همه فکر کنن به خاطر روزه گرفتن و این دوران مزخرف بیخود اخیره ...

  • کبوتر خاتون
یه سری احساس و حال و اوضاعم هست که آدم بهشون وابستس! 
انگار مایه ی افتخارشم باشن ،همچین حالتیه! انقدر که توی بیو و پروفایل و اینور و اونور قسمت تعریف از خودش و شخصیتش مینویسه که بنده صاحب فیلان حس و انگیزه و علاقم هستما! خوشحالم به خاطر داشتنشون حتی ...
امان از اون روزی که مجبور شی همین فیلان و بیسارا رو بذاری کنار ... اون وابستگیتو ازشون قطع کنی ... دیگه با سربلندی ازشون حرف نزنی ...
چون اون چیزی نبوده که تو فکر میکردی
چون برای ادامه نباید فقط با چشم خودت به دنیات و نگاهت و رفتارت نگاه کنی ...

شاید دیگه نتونم شاد باشم! 
چیز عجیبی نیست ... فعلا دلیلی برای شادی پیدا نمیکنم ... ترکشون آسون تر از شنیدن ... بگذریم :)
حداقل الان :)

#تشییع_جنازه_کودکان_درونم :)
  • کبوتر خاتون
میدونی چیه ؟!
شعر و ادب و قلم و شاعر بازی رو باس فاکتور گرفت الان!
حالم خرابه ... نخطه!
از اون دو نخطه پرانتزا که تلخه ...

* بس که لاته این موجود شریف!
  • کبوتر خاتون

ز دستم بر نمی آید که یکدم بی تو بنشینم ...


[سعدی جان! بیا و این یک بیتت را مال من کن! خلاصه ی تمام حالم شده ... ]


+ نامه هایتان را تک به تک خواندم

با یک لبخند بزرگ

کاش میتوانستم به احترام همتان تمام قد بایستم و تعظیم کنم حتی :)

ممنونم ... 

امضا : از دل و جان یک کبوتر بانو ""

  • کبوتر خاتون
مشهد راهم ندادید ... گفتم عیبی ندارد لیاقت نداشتم ... با خودش میروم ... 
نمیدانستم راهم ندادید که برات کربلا را هم نگیرم
که غم مشهد و کربلا هر دو یک جا بر دلم بماند
که غم مشهد و کربلا باشد ... دلتنگی و دوری هم باشد ... او بیاید و من بمانم ...
هر ساعت و دقیقه با دیدن عکس هر موکب و عمود نفس تنگی و سیلاب اشکی باشد که تمامی ندارد
این بغض لعنتی تمامش نمیکند ...
باید بگویم ... وگرنه خفه میشوم ... همین بغض سر کش آخر کارش را میکند
گله دارم ... دلخوری دارم ... حسرت دارم ... غصه دارم ... من غر دارم! غر! 
آقاجان! باباجان ... عمو جان ... مادر جان(س ) ... من بغض دارم و آه ...
جز دامن شما کجا را دارم که سر بگذارم و های های گریه کنم ... 
من از شما به شما گله دارم ... آخ که چقدر سخت است اوج سیاهیت را بدانی اما نتوانی دست بکشی 
من از شما خودتان را میخواهم ... دریغ نکنید :"(

+ من که میون آدما از همه رو سیاه ترم
میون این کبوترا با چه رویی بپرم ...
  • کبوتر خاتون
کجای این عالم نشسته‌ای به عزای جد غریبت ... به عزای جد غریبم ...
کاش می‌شد کنار تو عزادار شد ...
سلام صاحب عزا ...
  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون


در سمت توام

دلم باران ...

دستم باران ...

زبانم باران ...

هر بار که تو را صدا میزنم ... ماه در دهانم هزار تکه میشود ...


+گاهی به آسمون نگاه کن ... خدا رو با اسم کوچیک صدا بزن ...

+ یا عماد من لا عماد له ... یا رفیق من لا رفیق له ... یا غیاث المستغیثین ...

  • کبوتر خاتون



دلم "نبودن" میخواست ...

یک نبودن بی بازگشت بی اثر بی خاصیت که نه به جایی بر بخورد نه کسی حسش کند ... نه خانی آمده و نه رفته ... شتر دیدی ندیدی ... یک کبوتر فراری که آزادش کنند و سراغش را نگیرند ... تعلق داشتن دست و پاگیر است ... خسته کننده است ... دنبال یک معجزه ام شاید ..

 دلم "نبودن" میخواهد ...

  • کبوتر خاتون
فرش کرم شش متری را کامل پهن میکنم و جانمازم را میگذارم روی فرش ... از گوشه و کنار صاف و صوفش میکنم و چادر مقنعه ی گل دار را سرم میکنم ... به بوته ی یاس رازقی که گوشه ی ایوان توی گلدان بزرگ سفید کاشتیم نگاه میکنم ... دارد کم کم میله ها را میپیچد و بالا میرود ... ماه هم مثل همیشه هوایم را دارد ... از لای نرده ها نگاهم میکند و لاغری و باریکی روز های اولش را به رخ میکشد ... تازه صدای اذان مسجد قطع شده ... بلند میشوم قامت ببندم که صدای جیغ و سوت و کف و خنده شان تا آسمان میرود ... به باغ کناری نگاه میکنم خبری نیست ... رو به رو هم که حیاط خودمان است و پشتش هم یک عالم دار و درخت که در تاریکی شب فرو رفتند ... صدای جیرجیرک ها هم انگار قطع شده ... دوباره نگاه میکنم ... سایه هایشان را روی ساختمان بلند چند صد متر آن طرف تر باغ کناری میبینم ... دختر و پسر ادا و اطوار های عجیب و غریبی در می آورند و بلند بلند میخندند و صدای آهنگشان را هر لحظه بلند تر میکنند ...صدایشان توی سرم بوم بوم کنان ادامه دارد ... حس خیلی بدی دارم ... توی دلم میگویم خدایا "منو آدمم کن! میخوام آدم باشم که یه آدم نصیبم کنی ... " یاد حرف های میم میفتم! دوستش که شانزده سال دارد ... پیج اینستاگرامش را نشانم داد ... از روی بیو ی پیج فقط میشد به زیادی مذهبی بودن دخترک اشاره کرد! میگفت دو ماه با این پسره دوست بود! پیج پسره را هم نشانم داد ... بیو ی پیج پسره صد درجه شدید تر از دختره! میگفت دیروز آزمایش دادند هفته ی دیگر هم عقد میکنند ... پسر بیست ساله ... دختر شانزده ساله ... آشنایی توی اینستاگرام! دلیل آشنایی واسطه کردن این دختر برای آشنایی آن پسر با یک دختر دیگر که به بن بست میخورد و دست به دامن همین دختر میشود ... و دخترک ساده لوحی که انقدر بچه است و ... پوووف بلندی میکشم ... سرم به پیچ و تاب می افتد ... هنوز صدای آهنگ می آید و هر لحظه جیغ هایشان بلند تر میشود ... یاد چادری هایی می افتم که عکس های مدل به مدلشان را توی پیجشان میگذارند و با هزار عشوه و ادا یک دست به چادر یک دست به دوربین و گل و الخ لبخندی زده اند و از زیبایی حجاب کپشن میگذارند! حس بد تری سراغم می آید ... 
این دفعه بلند میشوم جانمازم را جمع میکنم ببرم توی اتاق نماز بخوانم ... صدایشان کر کننده است ... مامان میگوید چرا انقدر رنگ و رو نداری ... میگویم این صداها را میشنفین؟دیوونه شدیم اه! میگوید صدا کجا بود؟ کبوتر حالت خوبه؟ رنگ و رو نداری اصلا ... بیا جلو ... دستش را روی پیشانیم میگذارد ... سریع درجه می آورد ... چهل درجه تب داری .... 
دیگر نفهمیدم چه شد که توی تختم بودم ... پتویم رویم بود ... همه جا ساکت بود ... انگار همه خواب بودند ... مامان هم کنارم خوابش برده بود ... 
چشم هایم را میبندم ... "خدایا آدمم کن! آدم باشم که یه آدم نصیبم کنی ... "
  • کبوتر خاتون

اینکه حق انتخاب همیشه هم با تو باشد هیچ خوشایند نیست ... اینکه شبانه روزی درگیر شوی و نه خواب شب داشته باشی و نه روز دوست داشتنی نیست .... مشغولم ... درگیرم ... انقدری که خط اتوبوس را اشتباه سوار میشم .... تمام راه را پیاده میروم ... انقدری که مغزم از حرف زدن درد میگیرد ... دستم از نوشتن به حالت پوکیدن حتی!میرسد ... توی یک خلاء بزرگ غوطه ور شدم ... به قول یکی که یادم نیست کی میگفت گاهی فقط آرزوی یک لحظه روزمرگی بی دغدغه ی قبلت را داری  ... نه خوبم نه بد ... بین بد و بدتر گیر کردم ... بی وزنی مطلق! جهان سکوت میخواهد ... چرا ساکت نمیشوید؟! فکر هایم کر کننده شدند ...


+ ...

  • کبوتر خاتون

میگفت سعی کن یه ادم پر رنگ باشی برای ذهن یه نفر!

نه اینکه یه شخص مبهم توی ذهن چندین نفر ...

انقدری فکرمو مشغول کرده که نتونم بخوابم ...


+ عنوان کاملا نامرتبط

از : مهدی فرجی

  • کبوتر خاتون
+ یک لحظه خواستم ... اما نشد ... قاتل نیستم ...
 
+ دلخوشی های کوچک دست و پا گیرم شدند. . . . از رسیدن به غم های بزرگتر فراریم دادند ...

+ پس عدالت ؟! ... حرفشم نزن ... خنده داره ...

+ جانکم ! عزیزکم !  ...

+ اوووووووه ... نخند .... نیشتو ببند ... خنده هات درد دارن ...

+ بگیر دستِ مرا شرع را بهانه نکن !! برای دردِ دلم مستحب ترینی تو ... ."سارا طایفه "

+ نوشتم رج به رج بافتم سطر به سطر ... قرار بود بنویسم از بافتن ... پاک شد ... پاک پاک پاک ...

ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻮﺑﺖ ﺍﮔﺮ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﮐﻨﯽ / ای ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﻝِ ﻣﻦ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥِ ﺗﻮﺳﺖ .... "سعدی"

* ...  از بس که گره زد به گره حوصله ها را ... "محمد علی بهمنی"
  • کبوتر خاتون

بغض مثل گردوی گس کال توی گلویم چنبره زده ... تو انگار کن که یک آدم دست و پا دار تمام وجودم را در خود حبس کرده باشد ... با دست هایش چشم و دهانم را گرفته باشد ... پایش روی دستم باشد ... نمیتوانم بنویسم ...  ارزش ادبی این پست چشم بپوشید! حال امشب حال نیست ... برای شب آخر ... سخت گذشت ... فقط اینکه بدجور سیاه شده ایم ؟نه ؟! اینکه حوصله ی آدم ها را نداشته باشم از بدبختی و روسیاهی من ... سیاهم اما سیاهی آدم ها من را گرفته ... سخت است سخت سخت! سحر آخر سخت است .... سخت ... های رمضان ... آدم نشده ام که میروی ... اعوذ بالله من نفسی ... هعی
  • کبوتر خاتون

اولین و آخرین بار اول راهنمایی بود که انضباطم بیست شد! راستش فکر میکنم آن یکبار هم به خاطر گل روی تازه وارد بودنم بیست دادند که دلم نشکند ... دختر شری نبودم ... شیطنت با شرارت فرق دارد ... انرژی زیادی داشتم و همین باعث میشد زیاد نتوانم آرام بنشینم ... کم کم که سنم بیشتر شد و بزرگ تر شدم خب بالطبع تصمیم بیشتری برای خانم بودن گرفتم و فهمیدم دیگر از بچه بازی خبری نیست ... خب این چیزی از خنده ها ی همیشگی و بازی هایم با بچه ها کم نکرد ... میدانید ... آدم سختی هستم ... یعنی یک آدمی مثل من سخت زندگی میکند ... کافیست لبخندم فقط کمرنگ شود یا سر و صدایم کمتر ... سیل سوال ها و دلسوزی هاییست که نصیبم میشوند ... همه فکر میکنند یا شکست عشقی خوردم یا تصادف کردم یا استرس یک ماه دیگر امانم را بریده ... هیچ وقت با خودشان فکر نمیکنند که خب آدم است!سکوت میخواهد ... یک وقت هایی تنهایی لازم دارد ... نخندیدن میخواهد ... بیایید به حرمت خنده های آدم های مزخرفی مثل من حداقل کمی در سکوت بگذرید و سعی در درک و دلسوزی نکنید ! خندیدن مصنوعی هیچ حس قشنگی نیست ...

  • کبوتر خاتون

قرار بود که من الان روبروی دیواری که روش نور سبز افتاده نشسته باشم و به آیینه کاریای اطرافم لبخند بزنم ... قرار بود که پرواز کنم ... گریه کنم .... توی آغوش دارالحجه هق هقمو خالی کنم ... قرار نبود که الان من اینجا باشم ... اما نشد ... همون که میترسیدم سرم آوار شد ... حتی برای همین یک روزی که قرار بود اونجا باشم و تا شب از حرم تکون نخورم کلی رویا بافته بودم ... یه سفر دو نفره ی کاری با بابا ... نشد که بشه ... نشد که برم ... پیدا نشدن بیلیت بهانه بود ... منو راه ندادن ... لیاقتم  به اندازه ی نگاه کردن به ایوون طلا نبود ... میگن ماه رمضون مثل آینه میمونه ... خوب که باشی تکثیرت میکنه ... میگن حداقل شمع باش که نورتو زیاد کنن توی این ماه ... شمع که هیجی ... فیتیله ی چراغم نیستیم ... هعی ...

  • کبوتر خاتون