دو روز پیش یک پسر دانشجوی ترم سوم حقوق دانشگاهمان صبح از خواب بیدار شد، حتما از همان ابتدای روز در فکرش تمام خاطراتش داشت دوره میشد ، حال بدش مدام به سلول هپایش رسوخ میکردند ، سیگار کشید پشت سیگار ، کاغذ کوچکی برداشت و چیزهایی که لازم بود تا همه بدانند را نوشت ... به آسمان نگاه کرد و حتما خاکستری ترین حالت ممکنش را دید ... کلاس اول را با کسالت شرکت کرد ، سیگارهایش تند تر دود میشدند ... کلاس دوم را نشست ... جزوه نوشت ... جزوه هایش را مرتب کرد ...داخل کیفش گذاشت ... از کلاس به سمت پشت بام دوید ... قفل را شکست و دوید ... و دوید ... و دوید ...
دو روز پیش یک پسر دوید و دوید اما به خدا نرسید ...
دو روز پیش دانشگاه
در سکوتی فرو رفت
و عزادار سکوت مدامش در برابر فریادهای بی صدای پسرک شد ...
دو روز است که بهشتی عزادار شده و هنوز صدای سقوط از پشت بام دانشکده ی حقوق به گوش میرسد ...