نامه ها یک روز بادبادک میشوند :)

آسمانـ سبز پر رنگ ...

نامه ها یک روز بادبادک میشوند :)

آسمانـ سبز پر رنگ ...

الهی !
قد انقطع رجائی
عن الخلق
و " انت " رجائی

ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام ...

...
..

قرار نیست هرچیزی که مینویسم عین حقیقت باشد !
اینجا من نیست :) مطمئن باشید
مینویسم پس هستم

+ پسر مومن دانشکده عاشق شده است

عاشق لیلی بی دین کلاس بغلی ...


- آب است ولی شراب را می‌خواهد

بر موی تو پیچ و تاب را می‌خواهد

ای وای به حال آن بسیجی که دلش

یک دختر بدحجاب را می‌خواهد


+ "ی" بده ! نه الف!


- نقل به مضمون بود و لاغیر! نقل به مضمون از حجاب بده!


+ ...

  • کبوتر خاتون

چند روزی بود مجله داستان مرداد را هم خریده بودم و تمام شده بود! کتاب های کتابخانه و دکور کنار میز هم تکراری شده بودند ! اما هنوز "بادبادک باز" خالد حسینی چشمک میزد ... دیروز که داشتیم در موردش بحث میکردیم گفته بودم من خیلی وقت پیش خواندم و درست فلان قسمت و فلان چیزش یادم نیست ... گفت دوباره بخوانید و فلان جا و بهمان موقع و الخ ... یک حسی قلقلکم میداد که بروم سراغش ... یادم بود که وقتی کتابش را تمام کردم بلافاصله فیلمش را دیدم ... یک حس تلخ گزنده توی وجودم پخش شد! فیلم و کتاب فوق العاده قوی و قشنگ و جذاب ... اما من دیگر حداقل روحیه ی دیدن فیلمش را نداشتم ... ولی دلم کتاب میخواست و هیچ جوره حریفش نمیشدم!! وارد شهر کتاب شدم ... اول سری به طبقه ی پایین زدم و بعد رفتم بالا که کتاب ها بودند ... بیشعوری را خواستم بخرم دیدم حوصله ی یک کتاب رمان مانند دارم نه چیزی شبیه بی شعوری!(ولی حتما بخوانیدش!یک پست جدا برایش خواهم نوشت!) رفتم سراغ قفسه ی رمان های به قول ما خالطور عاشقانه ی ایرانی!... تقریبا نصف بیشترشان را خوانده بودم و دوسالی میشد سمت رمان های زرد نرفته بودم ... به نظرم بیخود ترین و سطحی ترین اتفاق نویسندگی همین رمان های زردند! که هرچند قلم قوی و توصیفات جذاب داشته باشند بازهم موضوعات و حواشی تکراری و به شدت نامعقول دارند ... اما حیف که جذابیت خاصی برای سن خاصی دارند و من هم منکر جذابیتشان نیستم! به خانه که برگشتم رفتم سراغ همان "بادبادک باز" ... دوباره از نو شروع به خواندن کردم ... خالد حسینی نویسنده ی افغانی -آمریکایی که با بادبادک باز معروف شد ... قلم به شدت روان و دلچسب ... بسیار واقع گرا ... بحث دیروز هم سر این بود که حسینی پشت پرده ی طرفداری از فرهنگ اسلامی و فارسی دارد یکجورهایی از پشت خنجر میزند و صد البته نظر شخصی من بود!  اما جذابیت کتاب من را دوباره به اواسطش کشانده ...

داستان در مورد دو پسر نوجوان در افغانستان  با بازیگوشی های مخصوص خودشان است ، یکی فرزند ارباب و دیگری خدمتکار ... که در مسابقه ی بادبادک بازی شرکت میکنند و دست بر قضا ... 

"هزاران خورشید تابان" اسم دومین کتاب این نویسنده است ... گیرایی و قوی بودن هردو غیر قابل انکار است! در عین جذابیت به شدت تلخ و ناگوار ... 

پیشنهاد میکنم حتما بخوانید ... با چشمان باز و ذهن آگاه البته :)

  • کبوتر خاتون
روی فرش نشسته ام منتظر یک معجزه  ... شاید معجزه کنند ... همه ی حرف ها توی سرم میپیچند .. روی فرش نشسته ام ... درست وسط فرش کرم رنگ زیر مبل های رسمی پذیرایی ... صاد صدایش می آید اما اصلا توی دیدم نیست ... صدای تیتراژ سمت خدا هم می آید ... همان که خودم دانلودش کرده بودم تا رو به روی پنجره بنشینم و الکی چشم هایم را روی هم بگذارم و توی گوشم بگذارمش و بوی کوفته ی مامان را ببلعم ...به سختی دل از فرش میکنم ... این روزها که خوب فهمیدم هر فرشی و هر گرهی و هر بافته ای یک داستان به اندازه ی زندگی دارد بیشتر بهشان نگاه میکنم ... چادرم را روی دستم میگیرم ... زانو هایم خم میشوند و دوباره روی فرش ولو میشوم ... یاد کلمه ها میفتم ... درست روی مبل روبرویی نشسته بود و سرش پایین بود ... عمق غمش را نمیفهمیدم اما وقتی شروع به گفتن کرد انگار که خون در رگ هایم منجمد میشد ... آمده بود که به من تبریک بگوید ! گفت خانوم جان به مادرتون گفتم چقدر خوشحال شدم...خدا به آقاتون (پدرم ) و خانوم ببخشتون ... بعد از تعارفات معمول و معذرتخواهی به خاطر نبودن مامان حال و احوالشان را پرسیدم ... آخ که باز حرف هایش دارد توی سرم میپیچد ... از پسرش گفت و فراری بودنش ... دختر مریضش ... نوه اش که آخر هم قبول نشد ... پول آب و برق و گاز و هزار کوفت دیگر ... اینکه دیگر رویش نمیشود از همسایه ها قرض کند ... اینکه به هرکسی میرسد یک بدهکاری دارد ... شکستگی و خستگی از دست ها و چشم هایش میبارید ... وسط فرش نشسته ام ... حالم هیچ خوش نیست ... از خودم متنفر شدم که چرا هیچ وقت نشده بود که حالش را بپرسم ... همیشه باید از مامان میشنیدم مشکلات و احوالاتش را آن هم وقتی که به بابا میگفت ... آن قدر با معرفت بود که برای یک تبریکی که هیچ لایقش نبودم از آن سر شهر آمده بود ... و هی اظهار شرمندگی میکرد که دست خالی آمده! انقدر بی معرفتیم برای خودم اثبات شد که روی نگاه کردن به آینه را ندارم ... آخ که چقدر نا شکریم ... نه بهتر است بگویم ناشکرم ... آخ ...
  • کبوتر خاتون

میگفت سعی کن یه ادم پر رنگ باشی برای ذهن یه نفر!

نه اینکه یه شخص مبهم توی ذهن چندین نفر ...

انقدری فکرمو مشغول کرده که نتونم بخوابم ...


+ عنوان کاملا نامرتبط

از : مهدی فرجی

  • کبوتر خاتون

این روزها ... این روزهای لعنتی خوب نفرین شده ... باید بنویسم زیاد هم بنویسم ... دست و دلم به دفتر چرمی نمیرود ... یک ساعت یک بار تصمیم محکم تری برای نوشتن میگیرم اما باز ... باید بنویسم از استاد ... که با دیدنش داشتم پرواز میکردم ... هی نگاهم میکرد میگفت خوبی؟ باید نگاهش را ببنید ... شبیه هیچکس نیست ... تا ته عمق وجودت را میخواند ... زیر نگاهش انقدر معذب بودم که فقط دوست داشتم بحث را عوض کنم ... هی پشت سر هم میگفتم دلم براتون شده بود یه ذره ... یک لبخند پررنگ تر میزد و با چشم هایش میخندید ... باز یکجوری سر و ته قضیه را هم می آوردم .. از اینکه انقدر اصرار داشت فلسفه نخوانم ... اینکه تا لحظه ی آخر با حالت تمنا میگفت حالا حالا ها نباید عروس بشی! ... از نگرانی نگاهش ... از آب انار و سیب زمینی سرخ کرده ای که به مناسبت بیکاریمان با تینا خوردیم! ... از تاب بازی هیجان انگیزم! ... اینکه چقدر دلم برای پارک نیاوران تنگ بود و این یک سال فقط حسرت قدم زدن های مسخره اش را داشتم ... از خلوتی ... از گربه های لعنتی لوس ... این روزها فکر و ذهنم شده انتخاب رشته اما به تنها چیزی که دوست ندارم فکر کنم همین مقوله ی چرت است ... دست و دلم به نوشتن نمی رود که نمی رود که نمی رود ...

  • کبوتر خاتون


شبیه صدای آبپاشی باغچه های حیاط همین الان کنار گوشم ... کنار پنجره :)

  • کبوتر خاتون

از غر زدن بیزارم ... همینطور از خرید کردن ! البته که این دو مقوله کاملا جدا هستند اما میشود گفت ربط هم دارند ... به کلمه ی "برو بابا" واقعا حس خوبی ندارم همچنین به جمله ی "از تو توقع نداشتم" ... خب باز میتوان امیدوار بود که به هم مرتبطند و هر دو از جنس حرف و کلمه و جمله اند ... اما چیز های نفرت انگیز زندگی من انقدر در موضوعات متنوع و نامرتبط پخش شدند که خودم شخصا بینشان سر در گم میمانم ... اما علایقم ... سلایقم ... و احساساتم ... چیزی فرای تصور پخش و پلا و پراکنده اند! یعنی چیزی فاجعه تر از بد آمدنی ها! نباید به خودم خرده بگیرم ... شخصیت پراکنده هم برای خودش سبکیست ! شاید شبیه این نقاشی های پست مدرن باشم که هیچ چیز قابل فهم و درکی ندارند و فقط مخلوطی از رنگ های تیره و روشنند  و همه الکی ژست می آیند که به به و چه چه! یعنی ما فهمیدیم که این چیست اما در باطن هیچ و پوچ! هیچ درکی و پوچ فهمی از نقاشی! شاید هم مثل یک رود خانه باشم ... از یک جا میپرم جای دیگر و دیگر قطره ی آب قبلی نیستم [ طبق نظریه تئتتوس ما دوبار پایمان را داخل رودخانه نمیگذاریم چرا که آبی که اولین بار زیر پایمان بوده رفته و شاید به دریا رسیده!] ... در عین تمام پراکندگی ها و اوج تنوع ها و هرج و مرجی علایق و نفرت ها ... یک نظم و دیسیپلین خاص ذهنی مایه ی عذاب میشود ... یک چارچوب و قانون کلی شخصیتی مخل آسایش میشود ... و من همیشه دست به گریبان تمام ضد و نقیض های درون و بیرونم هستم ... شاید برای همین انقدر "نوشتن" برایم هیجان انگیز در عین حال آرامبخش است ... میشود "جمع رای بین دو حکیم"* !! ذهن منضبط و دل شلخته ... قانون شخصیت و هرج و مرج فکری ... من درونم یک شهر دارم :) 


*اسم مهم ترین کتاب فلسفی فارابی ...

  • کبوتر خاتون
+ یک لحظه خواستم ... اما نشد ... قاتل نیستم ...
 
+ دلخوشی های کوچک دست و پا گیرم شدند. . . . از رسیدن به غم های بزرگتر فراریم دادند ...

+ پس عدالت ؟! ... حرفشم نزن ... خنده داره ...

+ جانکم ! عزیزکم !  ...

+ اوووووووه ... نخند .... نیشتو ببند ... خنده هات درد دارن ...

+ بگیر دستِ مرا شرع را بهانه نکن !! برای دردِ دلم مستحب ترینی تو ... ."سارا طایفه "

+ نوشتم رج به رج بافتم سطر به سطر ... قرار بود بنویسم از بافتن ... پاک شد ... پاک پاک پاک ...

ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻮﺑﺖ ﺍﮔﺮ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﮐﻨﯽ / ای ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﻝِ ﻣﻦ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥِ ﺗﻮﺳﺖ .... "سعدی"

* ...  از بس که گره زد به گره حوصله ها را ... "محمد علی بهمنی"
  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون

اول دبستان بودم ... گفتند دوست داری چه کاره شوی ؟ فکر کردم و گفتم وکیل! اینکه چرا و چطور همچین چیزی را میخواستم ... خب اصلا یادم نیست! ... گذشت ... تا چهارم دبستان هنوز میخواستم وکیل شوم ... اصلا حتی نمیدانستم یعنی چه ! اصلا از چه رشته ای و چه طور باید وکیل شد ... فقط میدانستم توی دادگاه باید حق کسی را گرفت ! و من هم عاشق این کارها! تا اینکه پنجم دبستان تب روانشناسی توی وجودم افتاد! و باز یادم نیست که چرا و چگونه و چطور ... فقط اینکه تا آخر راهنمایی هرکس میگفت چکاره؟! میگفتم روانشناس،مشاوره! توی پرانتز باید بگویم که از همان اول اول اول "انسانی " برایم نقش پر رنگی داشت و میدانستم چرا و چطور! و همیشه مطمئن بودم که برگه ی انتخاب رشته ی من فقط تیک "انسانی" را به خود میبیند ... تا شد دوم دبیرستان ... هنوز برگه ی انتخاب رشته زیر دستم نیامده بود که دال رفت دبی! ریاضیم همیشه حرفی برای گفتن داشت و دال این را خوب میدانست ... گفت برگه ی انتخاب رشته ات اول تیک ریاضی را به خود ببیند! گفتم چطور؟! گفت به صلاح و مصلحتت حرف میزنم ... حیف میشوی ... گفتم اگر نه؟! گفت کتانی های نایک قسمت کس دیگری میشوند! قبل از رفتنش پرسیده بود چه میخواهی گفته بودم کتانی ... گفتم اما انسانی!فقط انسانی ... 
حالا بعد از چند سال که از تیک انسانی میگذرد آن کتانی ها بالاخره مال من شدند ... وقتی که جعبه اش را توی دستم گذاشت گفت حیف میشدی اگر انسانی نمیرفتی! تبریک میگم ... گفتم هنوز که رتبه ها معلوم نیست ... شاید بعدا احساس حماقت کنم با دیدن این کفش ها ... گفت من به تو ایمان دارم :)
مثل همیشه ... سر بزنگاه رسید ... دل آرامیست برای ما این دال جان :) 

+ رتبه ها ...

میدونم چند شدم ... فردا قطعی میشه 

به خدا مطمئنم بیشتر از هروقت دیگه ای :) 

  • کبوتر خاتون


سلام حضرت باران ... سلام حضرت عشق ...


  • کبوتر خاتون
+ به روایت یک عدد "ضاد" :
انقدر خوابم عمیق بود ... توی قسمت هفتمین پادشاه بودم که یک سطل آب سرد روی سرم خالی شد ... البته سطل توی خواب دست پادشاه بود در واقعیت یک لیوان روی سرم خالی شده بود !  با وحشت پریدم و جیغ زدم ... یک دستی جلوی دهنم را گرفته بود و من چشم بسته فقط جیغ میزدم! در تقلا بودم که دست برداشته شد و یک چیزی رفت توی دهنم و من را تا مرض خفگی برد (چشم بسته هنوز جیغ میزدم!) ... یک ذره لای چشمم را باز کردم ... دیدم با یک کاسه گیلاس جلوی رویم ایستاده ... دانه دانه میچپاند توی حلقم ! خودش از خنده قرمز شده بود من هم از عصبانیت و ترس و خفگی دو تا چشم اندازه ی نعلبکی تحویلش میدادم! همینطور دو زانو روی تخت تند تند گفت دارن اذان میگن ... بخور بخور .... اذان شده تو داری میخوری ... وای از این خوشبختی بیشتر ؟ بخور بخور ... انقدر داشت میخندید ترسیدم همانجا دل و روده اش را برایم به نمایش بگذارم ... از فرط تعجب و پری دهنم نمیتوانستم کاری کنم ... بعد که گیلاس ها تمام شد ... لپم را کشید و فریاد زد "عید شما مبارااااااکااااا " :)))))

- به روایت یک عدد "من" : 
هنوز هم موهام از کشیده شدن و گوش هام از جیغ جیغاش سوت میکشن ... تبریک خشک و خالی عید این همه کلی بازی داشت ؟ :/

+ به روایت یک عدد "ضاد" :
خدا نصیبتون نکنه از این خواهرا ... هعی ... 

- تبریک جانانه ی یک عدد من را پذیرا باشید :) از راه دور ... :)




  • کبوتر خاتون

بغض مثل گردوی گس کال توی گلویم چنبره زده ... تو انگار کن که یک آدم دست و پا دار تمام وجودم را در خود حبس کرده باشد ... با دست هایش چشم و دهانم را گرفته باشد ... پایش روی دستم باشد ... نمیتوانم بنویسم ...  ارزش ادبی این پست چشم بپوشید! حال امشب حال نیست ... برای شب آخر ... سخت گذشت ... فقط اینکه بدجور سیاه شده ایم ؟نه ؟! اینکه حوصله ی آدم ها را نداشته باشم از بدبختی و روسیاهی من ... سیاهم اما سیاهی آدم ها من را گرفته ... سخت است سخت سخت! سحر آخر سخت است .... سخت ... های رمضان ... آدم نشده ام که میروی ... اعوذ بالله من نفسی ... هعی
  • کبوتر خاتون

بیتی که نام و یاد تو در آن نوشته شد

یک بیت ساده نیست که بیت المقدس است



 * ... شعر را کنار میگذاشتم

عنوان از اقای رضا صاد

  • کبوتر خاتون
 "زود برگردین" ؛ "نرین حاجی حاجی مکه" ؛ "سال دیگه این موقع منتظرتونیما" ؛ [لبخند] ؛ "سوغاتی سوغاتی" ؛[چشم غره]؛ "بیا یه بوس بده ببینم از دستم در میره" ؛[خنده][بوس] ؛ "داییجون مواظب باشین" ؛ "به امید دیدار" ؛ "به امید دیدار" ؛ "گریه نکن بچه" ؛ "زنگ بزنین خبرشو بهم بدین هفته ی دیگه منتظرما "؛[استرس ] ؛ "چشم چشم ولی اگه خبری ازم نشد بدونین بد خراب کردم" ؛ " خاله جون دیر شد" ؛ "باید باراتونو تحویل بدیم" ؛ "فرهاد بدو" [اخم کردن] ؛ "برامون عکسای خوشگل خوشگلتو بفرست" ؛ "وای بچه نیفته" [گریه]؛ "ای بابا خواهر گریه هات برای چیه ما که هرسال همینه بساطمون "[فین فین] ؛ "بریم بریم دیر شد" ؛ "برین به سلامت،دست خدا همراهتون" ؛ "زود بیاین" ؛ [ماچ،بغل،بوسه ][ماچ بغل بوسه ][دست دست ][بغل ]"چادرت خاکی شده" [تکوندن ] [بوس بوس ] ؛ "اوه اونجا رو توافق شد!" ؛ " نههههه!!!!" ؛ "اوه حالا چی میشه" ؛ "خوشحال باشیم؟" ؛ "چی دادن چی گرفتن؟" ؛ " مسافران پرواز .... به مقصد .... هر چه زودتر .... " ؛ " وای خاک به سرم الان جا میمونیم" ؛ " وای من میخوام بفهمم چی شد چی نشد" ؛ "برو تو هواپیما بعدا خبرت میکنم" ؛ "باز با نمک شد" ؛ "بدویین بدویین" ؛ "آقا خیلی چاکریم" ؛ "توافق شد ماهی یه بار باید بیاین دیگه ها" ؛ [خنده][خنده ][خنده] [بغل ] ؛ "آب لمبو شدم بیخیال بابا" ؛ [خنده] ؛ "نیام دفعه دیگه ببینم دوتا شدی من باید باشما "؛[خنده ][خنده ][گونه های قرمز ] خدا حافظ [فرستادن بوس ][بای بای ][اشک ]
این بود کل داستان مواجهه ما با توافق ... آیا متشکریم ؟ :)
این داستان ادامه دارد ... سر دراز دارد  ... 
  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون

تا گفتم " الو بفرمایین؟" 

گفت "شما؟!"

لبخندم تبدیل به خنده شد و گفتم "عه ببخشید مثکه اشتباه برداشتم"

خودش هم زد زیر خنده و گفت" دختر جان نمیگی مام دل داریم ... بی معرفت ... نمیگی تنگ میشه ... "

گفتم " سلام علیکم " :)

با رنجشی که توی صدایش مشخص بود گفت "  واجبو ول کردی چسبیدی به مستحبات؟! میگم ما دل نداریم این نوه رو ببینیم ؟"بعد خندید و ادامه داد" علیکم السلام به روی ماهت به چشمون سیاهت :)) "

ته دلم برایش ضعف رفت ... وقتی صدایش را میشنیدم انگار صدای شر شر آب و فواره ی حوض با هم توی گوشم میپیچید بوی حیاط آب پاچی شده ی عصر تابستانی توی ذهنم مرور میشد ... صدایش یک جا کل غم های دنیا را برایم خنثی میکرد ... با اعتراض گفتم "باباجون بدجنس شدینا ! من شبانه روز در خدمتگزاری حاضرم فقط لب تر کنین تا جان قربان کنم حاجاقا" 

خندید ... از آن خنده های صدادار مخصوص ... از آن ها که با شنیدنش دل آدم مثل ماهی میشود و هی بالا پایین میرود ... خنده های باباجونی ... " ای ورپریده کم زبون بریز .... ما هیچی ... خودتون نمیگین یه پدربزرگ و مادربزرگی داشتیم ... یه حال و احوالی بپرسیم ببینیم هنوز زندن نفس میکشن ... " نگذاشتم ادامه بدهد ... سریع پریدم وسط حرف هایش که" باباااااااجون نداشتیما ... این حرفا چیه ... ما که بی شما هرگز ... بخدا سرم شلوغه ... از یه طرف استرس ... از یه طرف ماه رمضون ... از یه طرفم تلفنای وقت و بی وقت و جنگ اعصاب من ... خودتون که بهتر میدونین ... کم کم دارم خل میشم میمونم رو دستتونا ... اینجوری نگین دیوونه تر میشم" چند لحظه ای خندید و گفت "بچه ؛خودتم میدونی همش داری بهونه میاری ... من که میدونم نشستی توی خونه یا خودتو میخوری یا مخ مامان بنده خداتو ... کار که همیشه هست...استرسم که بسپر به خدا بهترینا برای توعه ... تلفنارم که علیک نگفته رد میکنی ... بهانه ی بیخودی نیار که دلم حسابی از دستت پره ... " 

از دست خودم عصبانی شدم ... واقعا بهانه ی های الکی داشتم ... چقدر غرق مزخرفات و روزمرگی های بیخودی شدم ... اصلا انگار خودم  که هیچ همه را فراموش کردم ... انگار که فراموش کرده باشم دنیا بازیچه است  ... انگار که دلم بخواهد فریاد بزنم ! یکجور عجیبی جدی دارم طی میکنم ... سخت شده ... سخت ... میدانید ... باید بروم دعا کنم به حال خودم ... اما ... باباجون همیشه التماس دعا که میگویم با لبخند شیرینش میگوید التماس دعای فرج ... من خیلی پرتم ... نمیفهمم این همه حال بدم از سیاهی خودم که هیچ ... سیاهی دنیاست ...

امشب التماس دعا ... فقط التماس دعای فرج ...

  • کبوتر خاتون
آخ که چقدر شرمندم ... شرمنده به خاطر تک تک ثانیه های نفس کشیدنم
بودنم ... این بودن بی فایده ی بی حاصلم
شدم نمک زخم ...
شدم درد بی درمون ...
شما کی بودین؟ کجا رفتین؟ مگه نه اینکه هم سن و سال ماها بودین ... 

+ پیوست : شهدا شرمنده ایم ...
  • کبوتر خاتون

کاش میشد 

نیمه های شب 

قرآن را از روی سرم برمیداشتم

دستت را روی سرم میگذاشتی

آرام نجوا میکردم :

بالحجه ... بالحجه .... بالحجه ...


+ پیوست : از من نیست که ... 

  • کبوتر خاتون

بخشیدمش :) ... به خاطر تک تک حسای بدی که توی دل و ذهنم ازش داشتم ... حلالیت طلبیدم


+ پیوست : حلالیت ...

  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون

همیشه میگفت آدما به اندازه ی رازاشون زنده ان ... به همون اندازه زندگی میکنن

میگم فکر کنم من حالا حالاها زندگی کنم ... نه؟!

  • کبوتر خاتون
کنارش نشستم و مشغول قصه گفتنم ... شروع میکنم لالایی را آرام برایش خواندن ... حرصم را در میاورد ... هنوز چشم هایش باز است! آرامش ندارم و زود میخواهم سر و ته قضیه را هم بیاورم و بروم پی کارم ... با اینکه 5 سالش است اما خوب میفهمد ... با بغض توی چشم هایم خیره میشود و انگار میشود بیخیال نگاهش شد ... دوباره مهربانانه تر برایش میخوانم ... لالا لالا گل شب بو ... سرش را بالا میگیرد و با اعتراض میگوید تسبیح چوبیت کو؟ میخوام مثل هرشب خوب برام بخونی حالم خوب شه خوابم بره ... باورم نمیشد بچه ی پنج ساله هم بفهمد! اینکه یک چیزی کم شده ... حتی لالایی همیشگی نیست ... خودم گفتم به همه که ما نسبت به حال دلمان مسئولیم! باید دلمان را سرپا و سر حال نگه داریم ... از دیشب چه مرگم شد ... از همان لحظه که تصمیم گرفتم قهر کنم یک چیزی کم شد ... همان موقع که گفتم چند روزی باید بدم بیاید ... محل ندهم ... کم شد ... زندگی سخت شد ... نباید اینطور بماند ... فردا یک شاخه گل میخرم و به دیدن خودم میروم ... سر قرار همیشگی ... نه توی کافه نه حتی باغ فردوس ... زیر آسمان خدا کنار قبر همان شهید همیشگی ... آخ که چقدر ما نسبت به حال دلمان مسئولیم ... هیچ حواسمان هست؟! ...
  • کبوتر خاتون

من کبوتر نیستم اما ندیدم در بقیع
یاکریمی را برانی از حریمت یا"کریم"

از :سید ایمان زعفرانچی

+ لک صمنا و علی رزق حسن افطرنا
امشب باید عیدیمونو بگیریم ...
 شمارو نمیدونم ولی من چشم امید دارم به استجابتش
عیدتون مبارکا :))
  • کبوتر خاتون

اولین و آخرین بار اول راهنمایی بود که انضباطم بیست شد! راستش فکر میکنم آن یکبار هم به خاطر گل روی تازه وارد بودنم بیست دادند که دلم نشکند ... دختر شری نبودم ... شیطنت با شرارت فرق دارد ... انرژی زیادی داشتم و همین باعث میشد زیاد نتوانم آرام بنشینم ... کم کم که سنم بیشتر شد و بزرگ تر شدم خب بالطبع تصمیم بیشتری برای خانم بودن گرفتم و فهمیدم دیگر از بچه بازی خبری نیست ... خب این چیزی از خنده ها ی همیشگی و بازی هایم با بچه ها کم نکرد ... میدانید ... آدم سختی هستم ... یعنی یک آدمی مثل من سخت زندگی میکند ... کافیست لبخندم فقط کمرنگ شود یا سر و صدایم کمتر ... سیل سوال ها و دلسوزی هاییست که نصیبم میشوند ... همه فکر میکنند یا شکست عشقی خوردم یا تصادف کردم یا استرس یک ماه دیگر امانم را بریده ... هیچ وقت با خودشان فکر نمیکنند که خب آدم است!سکوت میخواهد ... یک وقت هایی تنهایی لازم دارد ... نخندیدن میخواهد ... بیایید به حرمت خنده های آدم های مزخرفی مثل من حداقل کمی در سکوت بگذرید و سعی در درک و دلسوزی نکنید ! خندیدن مصنوعی هیچ حس قشنگی نیست ...

  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون

الان که مینویسم یک ربعی هست حرفمان تمام شده ... از یک چیز ساده شروع شد ... "نظرت راجع به فلانی چیه؟" فهمیدم دنبال بهانه بود ... خودش بحث را کشاند به اینجا که با خدا قهر کرده ... نزدیک به سه ساعت داشتیم حرف میزدیم ... وسط بحث من داشتم گریه میکردم اما خب چه خوب که پشت این صفحه نمیدید ... از پدرش که میگفت و تنفر و حسی که توی قلبش بود و تمام بدی هایی که کرده بود حس میکردم موی سفید دراوردم .... تمام اتفاقات زندگیشان را میدانستم ... اما وقتی یک دختر بچه خودش بگوید "کمبود محبت یه مرد رو توی زندگیم حس میکنم " ... این یعنی فاجعه ... آشفتگی ذهنش انقدر مشخص بود که هیچ چیز برایش نداشتم ... فقط گفت "من به کمکت خیلی احتیاج دارم" ... مغزم داغ بود گفتم "میم عزیزم من خیلی باید به حرفات فکر کنم ... نمیتونم الان جوابی برات داشته باشم اما خب ... تا هروقت بخوای به حرفات گوش میکنم..." تا همین یک ربع پیش داشتیم حرف میزدیم ... قبل از خداحافظی گفت که تو باید مشاور بشی ... فقط همین ... ولی من همان سه ساعت قبل فهمیدم هیچ به درد این کار نمیخورم ... دو تا تار سفید مو دارند جلوی چشم هایم میرقصند ...

  • کبوتر خاتون

همچوخاموشان بسته ام زبان

حرف من بخوان از اشاره ها...


از : جناب حسین خان منزوی


+ اگر حال دلتون خراب شده ... غصه دارین ... یه چیز سنگین روی دلتونه ... بخونین از امشب  " دعای مجیر" رو ... این سه شب بخونیدش ... عجیب حال دلو خوب میکنه ... 

بی التماس دعا گوی هم باشیم. . . 

  • کبوتر خاتون

مثل والیبال ایرانم که دیشب باخته

و لهستان مثل طوفانی به تیمش تاخته

مثل  حال  دختری تهرانی و اهل خدا

که دلش را به کسی در شهر دیگر باخته

چشم تو چاقوی زنجان و دوتا چاقوی اصل

ضامنش در رفته و کار دلم را ساخته

نامسلمان ضامن چاقوی چشمت را ببند

 جنگ و خون ریزی میان عقل و دل انداخته

پرچم تسلیم من بالا، غرورم لشکری

بود اما پیش تو حالا سپر انداخته

بچه حزب اللهی اهل نماز این را بدان

میروم اما نگاهت کار قلبم ساخته!!


+ وزن عروضیش فاجعس :) 

یه شعراییو فقط باید دوست داشت

  • کبوتر خاتون
"بلاگفا" سلام ! به حرمت رفاقت چاهار ساله مان این نامه را برایت مینویسم .... بعدش تو را به خیر و من را به سلامت! نه از تو دلگیرم و نه ناراحت ... ولی خب رابطه که زوری نمیشود! نمیخواستی رفاقتمان را ادامه بدهی و دیگر خودت را زدی به نشناختن ... یعنی الان که این نامه را برایت مینویسم الکی مثلا تو مرا نمیشناسی و هی برایم پیغام داده ای که "شما؟!" یا "برای من وجود نداری!" که این دومی ورد زبانت شده! این حرف ها را بیخیال ... زیاد نمیخواهم نامه ام را کش بدهم ولی چون آخرین حرف هایم با توست نباید راحت ازش بگذرم ... روزهای اول من به عنوان یک نویسنده ی ناشی مبتدی آماتور با تو آشنا شدم که تنها بهانه ی رفاقتش علاقه به نوشتن و زور دوستان و معلمینش بود ... تا اینکه کم کم هرچه رفاقتمان عمیق تر میشد تو من را وارد دنیا و دنیاهای جدید تری میکردی ... دست من را میگرفتی و در خودت غوطه ور میکردی ... دومین نشانه ی رفاقتمان کلید خورد و من دومین وبلاگم را ساختم ... نوشتم و نوشتم و نوشتم ... از روزمره ها ... از اتفاقات به نگاه خودم ... میخنداندم ... میگریاندم حتی! اما گذشت و گذشت ... تو آدم های نه چندان خوب آشنا با خودت را هم به من شناساندی ... مجبورم کردی از دومین نشانه ی رفاقتمان دل بکنم و بروم به خانه ی سوم  ... اما خانه ی سوم حکایتش جدا بود ... اصلا کلا فرق میکرد ... بزرگ شده بودم ... دنیای جدیدی برایم باز کردی ... خانه ی سومم دل کندنی نبود اما تو دیگر به علاقه ای به ادامه نداشتی ... یک روز بیدار شدم و دیدم جایت خالیست و یک نامه ی عریض برایم گذاشته ای ... هر روز گفتم برمیگردد ... گفتم اگر برگشت من هم با آغوش باز استقبالش میکنم ... اما دیدم برگشتی ولی ای کاش که نمی آمدی! عجیب نیست که من را نمیشناسی؟! فرصت گله گذاری نیست ... راهمان از هم جدا شد ... با "بیان" شروع به رفاقت کرده ام ... بدک نیست ... حداقل با معرفت است ... میتوانم دوستش داشته باشم ... دارم سعی خودم را میکنم ... حرف آخر اینکه دوستت داشتم و دارم ... شدی یک خاطره ... محالست فراموشت کنم ... از تو ممنونم ... چیزهای زیادی به من دادی و چیزهای زیادی هم گرفتی ... هرچه بود تمام شد ...دوست دارم خوب باشی ... خوب باشد حال تو
ارادتمند : کبوتر (حتی اگر الکی مثلا نشناسیش ! )
  • کبوتر خاتون

قرار بود که من الان روبروی دیواری که روش نور سبز افتاده نشسته باشم و به آیینه کاریای اطرافم لبخند بزنم ... قرار بود که پرواز کنم ... گریه کنم .... توی آغوش دارالحجه هق هقمو خالی کنم ... قرار نبود که الان من اینجا باشم ... اما نشد ... همون که میترسیدم سرم آوار شد ... حتی برای همین یک روزی که قرار بود اونجا باشم و تا شب از حرم تکون نخورم کلی رویا بافته بودم ... یه سفر دو نفره ی کاری با بابا ... نشد که بشه ... نشد که برم ... پیدا نشدن بیلیت بهانه بود ... منو راه ندادن ... لیاقتم  به اندازه ی نگاه کردن به ایوون طلا نبود ... میگن ماه رمضون مثل آینه میمونه ... خوب که باشی تکثیرت میکنه ... میگن حداقل شمع باش که نورتو زیاد کنن توی این ماه ... شمع که هیجی ... فیتیله ی چراغم نیستیم ... هعی ...

  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون
قبلا هم همینقدر زیاد به همه چیز میخندیدم اما نه از روی خنده داری ماجرا ... آن موقع ها انگار خوش خندگی از خودم بود! اما الان حجم چیزهایی که باعث خندیدنم میشوند خیلی بیشتر شده ... اما نه اینکه دیگر من خوش خنده باشم ... نه! همه چیز به طرز مسخره ای خنده دار به نظر میرسد ... نگاه عاقل اندر سفیهانه ای ندارم به هیچ چیز ... خودم از همه خنده دار ترم ... اما باید قبول کنیم ما آدم ها جهان را و همه چیز را یکجور خنده داری جدی گرفته ایم ... چند روزیست شخصیت یک نفر بدجور با روانم بازی میکند ... از آن آدم هاییست که فکر میکند "حالا خیلی خبریه!"  ... و انقدر همه چیز برایش خشک و جدیست که یکی به دیوانگی من،  یک سره برای تفریح او را به یاد میآورد و هی بهش میخندد ... آن شخص خیلی جالب است ... احساس محبوبیت دارد و یکجور هایی از بیماری "خود خفن پنداری" بغرنجی رنج میبرد! برای سلامتی بیمارانی از این دست چند دقیقه سکوت میکنیم و شما را به خدا برایشان دعا کنید :|
  • کبوتر خاتون
میدانید ... گاهی وقت ها هم هست میخواهم بنویسم از حسی که در لحظه برایم ایجاد میشود ، یا عکس بگیرم در آن واحد  ، و یا حتی تر ببافمش (یادم باشد یک پست باید بگذارم در  مورد بافتنش ...) ، مینویسم ، عکس هم میندازم ... همان موقع احساس گندیدگی میکنم!احساس میکنم دلم گندیده ... بی ذوق شده ام ... بعد توی دلم شور میفتد ... هی شور میزند هی شور میزند ... شنیدید که هرچه بگندد نمکش میزنند؟! بعد که حسابی دلم شور زد حالت تهوع به من دست میدهد ... و  میشود وای به روزی که بگندد نمک! الان شما فکر میکنید من دارم چرت و پرت به هم میبافم ... آها ... باز رسیدیم به بافتنش ... من نباید دست به بافتن ببرم ... من باید یک پست جدا برای بافتن بگذارم ... اینجا جایش نیست ...حق مطلب ادا نمیشود ... داشتم چه میگفتم؟! آها ... عکس انداختم و حسم را نوشتم ... دلم شور زد و نمک گندید ... حالت تهوع و ... آخ ... همان لحظه است که تمام نوشته ها پاره میشوند و شات هایی که زدم دود میشوند و مموری دوربین فرمت میشود و دور من پر میشود از کاغذ و کاغذ پاره و دوربین خالی شده ... یاد گرفتم احساساتم را ببافم ... باید پست جدا بگذارم برای بافتن ...
  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون
ممکن است در نگاه اول تولد امسال من خیلی مهیج به نظر برسد ... اما به عمقش که پی میبری میبینی بیشتر شبیه یک فیلم ترسناک بوده تا تولد و سورپرایز ... همه ی قصه از آنجایی شروع شد که همه ی کسانی که من را میشناختند و نمیشناختند و من باهاشان صنمی داشتم و نداشتم و باهم شوخی داشتیم و نداشتیم ، امسال تصمیم گرفتند من را برای تولدم خیلی سورپرایز کنند ... یعنی یکجوری خواستند قشنگ تولد ورود نوزده و اتمام هیژده تا ابد در ذهنم بدرخشد ... که بحمدالله حاصلشان شد ... تا الان قریب به شونصد تکه کیک و هشتصد فشفشه و هزار بوس و ماچ و بغل و تبریک و تهنیت و یک آب یخ یکهویی روی سر و سوسک سیاه داخل جعبه و چند ضربه و کف گرگی به بهانه ی سورپرایز و تبریک را تجربه کردم  :| ... از شب تولدم که دیشب بود سورپرایز ها یکی یکی شروع شد ... کاری به کیفیت سورپرایز ها ندارم ... فقط اینکه من هنوز نفس میکشم ... و زنده ام ...
آی لاو یو سورپرایز :|
  • کبوتر خاتون

ماه رمضان که میاید یک بوهای خیلی خوبی با خود می آورد ... بوی خدای ماه رمضان از همیشه گرم تر است ... اسمش را خوب گذاشته اند ..."ماه خدا" ... 

دعای سحر بکائی ... شب زنده داری های تا سحر ... روزه ... شب های قدر ... حس خوب تمیز بودن به خاطر خدا ... اصلا این ماه اگر نبود ها تکلیف نان های گرم و سفره های افطار پر جمعیت باباجون چه میشد؟! کله پاچه های دم افطار ... دعای قبل افطار ... ضحی که دارد از گشنگی با چشمانش التماس میکند اول روزه را باز کنیم بعد نماز بخوانیم ... سجاده های پهن شده ... خنده های یواشکی سر سفره ... مهربانی های بی مورد ... 

باید نفس کشید این ماه را 

یک نفس عمیق

باید زندگیش کرد ... رمضان را باید زندگی کرد ... :)

اللهم بحق هذه الشهر ... 

و بحق من اعبد فیک ... 

  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون

یک روز نشستم و فکر کردم به تمام دل مشغولی هایم  ... بچه تر که بودم دل نداشتم که مشغولی بگیرد اصلا! از یک جایی به بعد هم دل دار شدیم هم دلبر! (ضم به ب ) ... کلا مشکل از همان دل لعنتی شروع میشود ... از روزی که حسش میکنی شروع به مشغولیت میکند .... میگیرد ... وا میشود ... تنگ میشود ... میشکند ... میترکد ... میپوسد ... میسازد ... میرود ... اسیر میشود ... خلاصه کم دردسر ندارد ... اما آدمی فقط با دلش زنده است ...حال دلش که خوب نباشد میخواهد برود بمیرد ... امروز خیلی دلم میخواست بروم بمیرم ... اینجور موقع ها یا میخوابم ! یا میروم یک جای بلند و فریاد بزنم... الان نه توانستم بخوابم ... نه فریاد بزنم ...قطعا یکسره باید بروم و بمیرم ...

  • کبوتر خاتون

از در خانه که وارد شد با نفس نفس و خستگی راه چادرش را هنوز توی هوا نگه داشته بود که گفت آقای الف گفته به خواهرت بگو خیلی بی معرفتی!!! و بعد یک لبخند زد و ادامه داد این آقای الفم چه توقعایی داره ... من گوشه ی آشپزخانه داشتم با موهایم ور میرفتم و طبق معمول این چند روزه به الافی بی عذاب وجدانم میپرداختم که یادآوری بی معرفتیم از طرف آقای الف شوکه ام کرد! گفتم من که همون روز شونصد بار بهش زنگ زدم ... جواب نداد که خدا حافظی کنم ... همان پنج شنبه ی لعنتی مامان گفته بود که آقای الف از لحظه ی اتمام کنکور کلی زنگ زده و جویای ریز به ریز احوالاتت شده ... 

تلفن را برداشتم و بعد از آهنگ پیشواز صدای سلام کشدار توی تلفن پیچید و بعد خندید ... گفتم آقای الف من که به شما زنگ زدم خداحافظی کنم برنداشتید ... دو روز آخرم از استرس اصلا نیامدم ... حالا من بی معرفتم؟ باز خندید و گفت دختر جان بی وجدان کلی نگرانت بودم ... من از تو دو رقمی میخوام ... روز اعلام نتایج به من زنگ میزنی خبرشو فی الفورت میدی! من هم یک نفش عمیق کشیدم و زیر لب و آرام گفتم تو روحت صلوات! و از آن به بعد من نگران آبرویم جلوی آقای الف پس از اعلام نتایج  هم شده ام ...


  • کبوتر خاتون