نامه ها یک روز بادبادک میشوند :)

آسمانـ سبز پر رنگ ...

نامه ها یک روز بادبادک میشوند :)

آسمانـ سبز پر رنگ ...

الهی !
قد انقطع رجائی
عن الخلق
و " انت " رجائی

ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام ...

...
..

قرار نیست هرچیزی که مینویسم عین حقیقت باشد !
اینجا من نیست :) مطمئن باشید
مینویسم پس هستم

کجای این عالم نشسته‌ای به عزای جد غریبت ... به عزای جد غریبم ...
کاش می‌شد کنار تو عزادار شد ...
سلام صاحب عزا ...
  • کبوتر خاتون

خاک بر سر کن غم ایام را ...

همین!

  • کبوتر خاتون
یک لحظه ام خوابم نمیبرد ... انقدر که فکر و فکر و فکر گیج و منگم کرده ... می آیی ... گونه ام را میبوسی ... تنگ در آغوشم میگیری ... بغضم که میترکد موهایم را آرام آرام لای انگشت هایت به بازی در میآوری ... توی چشم هایم نگاه میکنی و با صدای پر از آرامشت میگویی که تو فقط به خودت فکر کن!باقی فکر ها مال من ... بقیه اش برای من است ... تو به خودت فکر کن جان دلم ... میوه ی عمرم 
و من فکر میکنم اگر تورا نداشتم حتما دق میکردم ... که چقدر بدبخت بودم ... چقدر بیچاره و درمانده ... چقدر ...
مامان ... قربون دستات ...

* عنوان : از آهنگ "مامان" سینا خان حجازی
  • کبوتر خاتون

کبوتر : هی دختر ! حواست که هست؟! خیلی چیزا رو داری که هنوز خیلیا ندارن ... هوم ؟!

من : ببین حرف تو درسته ولی من هیچ وقت دلم نمیخواد دلمو خوش کنم به چیزایی که دارم و بقیه ممکنه نداشته باشن! اینجوری چشمم به کمبودای بقیست نه داشته های خودم! ...

کبوتر : زیادی داری پیچیدش میکنی ...

من :  خیلی باهاش حرف زدم ... همون دو ساعتی که دیدمش خیلی باهاش حرف زدم ... نگاهم جلوتر از من حرف میزد .... نگاهش فقط میخندید! هی! تو چی میفهمی؟!

کبوتر :یعنی اون دو ساعت شده جزء داشته های تو ؟! شده چیزی که به داشتنش میبالی؟!

من : ببین بی خی یال ... خب؟!

کبوتر : خب ...

من : ولی ... ولی میدونی چیه؟! حس بدیه اینکه هیچ حرفی دیگه براش ندارم و اون بازم میخواد حرف بزنه ... میترسم از حرفاش ... حرفایی که برام قابل پیش بینی هست و نیست! اگر اون چیزی که فکر میکنم باشه جوابای من برای خودم قابل پیش بینی نیست ...

کبوتر : کبوتر! تو نباید قابل پیش بینی باشی! میفهمی که؟!

من : متنفرم از این چارچوبا ... متنفرم از اینکه طبق یه سری قانون نانوشته ی چرت باید آدما طبق یه اصولی رفتار کنن تا بتونن نتیجه ای رو که میخوان بگیرن ... جوابی رو که میخوان بشنون ... به خاطر همین قوانین مزخرفه که هیچکس خودش نیست !

کبوتر : حواست که هست؟! من توام و تو من ... اما چقدر از هم جداییم ... همون تفاوتامونه که برای بقیه قشنگ شده انگار!

من : هی هی !!! حواس تو کجاست؟! اصلا به من گوش کردی؟!

کبوتر : هی دختر! من همون چارچوبا و قانونای مزخرفم! من همون قالب آهنیم که نمیذاره تو خودت باشی اما میبینی ؟! از من متنفر نیستی ... توام با این چارچوبا داری دست و پنجه نرم میکنی ... داری زندگی میکنی ...

من : میشه یه خواهشی بکنم؟!

کبوتر : ...

من : شنبه که اومد تا حرفاشو بزنه ... تو با من نباش ... میخوام این دفعه فقط خودم باشم ! بدون چارچوب .. بدون تو ...


  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون

من که در خرداد از چشم تو افتادم ، دریغ

ماه جبران بود شهریور که آنهم رد شدم


شاعرش را ناشناس بدانید!

  • کبوتر خاتون


* از سینه جدا مشو که جانی. ..

مولوی جان

  • کبوتر خاتون
ثبت نام دانشگاه شاید آخرین غول هفت خوان کنکور بود که به مزخرف ترین حالت ممکن برایم خودنمایی کرد!انقدر که سخت و یکدنده و لجباز بود ... از همه سخت تر وقتی بود که دانشکده را نوک قله یافتم و دیگر نای نفس کشیدن نداشتم! حتی نتوانستم به این فکر کنم که چطور هر روز باید این سر بالایی وحشتناک را از درب ورودی دانشگاه تا دانشکده پیاده طی کنم! بعد از گذراندن یک صف شانصد کیلومتری و تحویل یک سری مدارک کیلویی و امضاهای آنچنانی و کپی و اسکن های این چنانی و مسئول آموزش نمکدان و فرم پرونده و خود پرونده و ال و بل نوبت به انتخاب واحد کذایی رسید! خیالمان راحت بود که ما بوق ترمی ها حداقل از این جهت راحتیم و ترم اول خود دانشگاه این زحمت را متحمل شده ... اما زهی خیال باطل ... ! از آنجایی که من معتقدم اسمم را باید شانس الله میگذاشتند و نه اینی که هست ... متوجه شدم به دلیل عدم نیاز به پیش نیاز دو تا از دروس ناقابل پیش دانشگاهی آن هم فقط و فقط در کل جمعیت کلاس برای من!، از بیست واحدی که دانشگاه جان برایمان به مزخرف ترین شکل ممکن چیده و انتخاب کرده بود ، به سیزده واحد تنزل یافتم و از حد مجاز پایین تر آمدم و ای صنما!بنشین در بر من انتخاب واحد بنما! و اینچنین بود که در آن واحد خون جلوی دیدگانم را گرفت ... نفسم در سینه حبس شد ... و مویرگ های لپم باد کرد! اما در آخر نشستیم در اوج فلاکت به هیژده واحد رساندیم و هندوانه هایی که زیر بغلمان گذاشته میشد را کیلو کیلو به دست گرفته و  دوباره از نوک قله به ته دره سرازیر شدیم!
و من الله التوفیقات روز افزون ...
خاک بر سرت ثبت نام!
  • کبوتر خاتون

سلام شهریور جان!

روز های آخر تو شده پر از اتفاق ... پر از حس های مختلف که هجوم فشارش من را از پا دراورده! شدی شبیه یک پسر بچه ی بازیگوش که مدام ورجه وورجه میکند و یک لحظه آرام ندارد ... گاهی دوست دارم قربان صدقه ات بروم گاهی تا حد مرگ عصبانیم میکنی ... از همان اول که وارد شدی یک انتظار عجیب را به همراه داشتی .... شکایتی ندارم ... هر روز منتظر دیدنت بودم تا شاید بیایی و حوصله کنی و من را از این همه انتظار نجات بدهی ... تمام شد ... همان وسط مسط های راه که دستم را به دستت سپرده بودم و قربان صدقه ی آسمان قلمبه هایت (به رعد و برق میگویم ! ) میرفتم انگار که دلت به حالم سوخت ... نه! شاید هم محبتت گل کرد و حوصله کردی و تمام ... اما انتظار این دیگری را نداشتم ... اولی همان شد که باید ... همان که میخواستم ... سه سال منتظر همچون روزی بودم ... اما تو سرتق تر و سر به هوا تر بودی ... نخواستی که من اکتفا کنم به همان دلخوشی ساده ی سه ساله ... عجیب تر اینکه هنوز هم با این همه اتفاق نمیتوانم دوستت نداشته باشم ... این روزهای آخرت عجیب شده ... 

شهریور جان!

این آخر ها داری بزرگ میشوی ... حس های جدیدی را به من هدیه میدهی ! باید از تو ممنون باشم .... اما الان کم حرف تر از همیشه نشسته ام و نگاهت میکنم ... بگذار "او" خودش را ثابت کند ... تا "من" کم کم غرق ماجرا شوم ... آن وقت می آیم بغلت میگیرم ... محکم میبوسمت و تا سال بعد به تو وفادار می مانم ..

از طرف یک کبوتر در آسمان نیمه ابری آبی تو

به تو ... شهریور یک هزار و سیصد و نود و چهار خورشیدی ...

  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون

"ﺑﺎﺑﺎ ﻟﻨﮓ ﺩﺭﺍﺯ ﻋﺰﯾﺰﻡ..."

ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻪ اینست، ﮐﻪ ﻧﺪﺍﻧﯽ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ!

ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ ﻭ ﻣﯿﺮﺍﻧﯽ ﺍﻡ،

ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﺩﻟﻢ ﻓﺮﻭ ﻣﯿﺮﯾﺰﺩ…

ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺒﯿﻪ ﻏﺮﻭﺭ !!!

ﺑﺎﺑﺎ ﻟﻨﮓ ﺩﺭﺍﺯ ﻋﺰﯾﺰﻡ

ﻟﻄﻔﺎ ﮔﺎﻫﯽ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻥ ﺑﺰﻥ ﻭ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ …

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ...

بعد از تو ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺍﻟﻔﺒﺎﯼ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺧﻄﻮﻁ ﻗﻠﺒﻢ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪ …

ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﻡ …

ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﻫﻢ …

بابا لنگ دراز ...

من همین که هستی دوستت دارم ...

حتی سایه ات را

که هرگز به آن نمیرسم...!!!

( با دنیایی از عشق و محبت؛ جودی تو ... )

  • کبوتر خاتون







متن حذف شد :)
  • کبوتر خاتون


در سمت توام

دلم باران ...

دستم باران ...

زبانم باران ...

هر بار که تو را صدا میزنم ... ماه در دهانم هزار تکه میشود ...


+گاهی به آسمون نگاه کن ... خدا رو با اسم کوچیک صدا بزن ...

+ یا عماد من لا عماد له ... یا رفیق من لا رفیق له ... یا غیاث المستغیثین ...

  • کبوتر خاتون

نشستم توی بالکن و دارم به ابرا که هرلحظه پایین تر میان نگاه میکنم ... از این بالا باید به آسمون نزدیک باشم اما بازم خیلی دورم ... صاد و میم توی حیاط دارن با "بیابون" بازی میکنن ... نمیدونم دقیقا چرا اسم اون سگ بیچاره ی نگهبان رو گذاشتن بیابون!  ولی دوتایی دارن باهاش کیف میکنن! از بالای نرده ها بهشون نگاه میکنم ... با دو متر فاصله ازش وایسادن و دارن براش علف پرت میکنن که بخوره! بهشون میگم اون علف نمیخوره که! میگن دوست داره خیلی با اشتها میخوره ... دقت که میکنم میبینم همه ی علفا و شاخ و برگای تو دستشون میفته جلوی پاهای کوچولوی خودشون! بیابونم فقط یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهشون میندازه و دوباره سرشو میذاره رو دستاش و استراحت میکنه ... ازش خوشم نمیاد ... کلا با حیوونا نمیتونم رابطه ی خوبی برقرار کنم ... انقدر ازشون فراری هستم که وقت دوست داشتنشون رو ندارم ... ابرا که دیگه تقریبا همه ی مارو پوشوندن و کل جنگل هم توی مه فرو رفته شروع به باریدن میکنن ... اولش انقدر ذوق میکنم که از میم و صاد و بیابون غافل میشم ... ولی بعد میدوم تو حیاط و میارمشون بالا ... هرچی اصرار میکنن که بازم بمونیم میگم سرما میخورین ... صاد میگه ولی تو همیشه خودت زیر بارون کلی میمونی! بهشون میگم اینجا هوا سرده تهران گرم تره ... حالا بیاین بربم ... ولی نمیگم که به خاطر بیابون آوردمتون بالا!چون اون یه سگه و با بارون خیس میشه و شماها نزدیکش نباید بشین چون ممکنه نجس بشین .... نگفتم که زمین حیاطم از نظر من الان نجسه! از پله ها که میایم بالا "عین" توی چارچوب در وایساده ... یه سلام سرسری میکنم و از کنارش رد میشم میام تو ... حوصله ندارم حرف دیگه ای بزنه ... سریع دست میم و صاد رو میگیرم و میبرم طبقه ی بالا ... همه خوابیدن ..." عین" مثل جن میمونه!همه جا هست!نمیدونم چرا اون بیدار بود! میرم توی اتاق که روسریمو عوض کنم میبینم اون دوتا خیلی ناراحت وایسادن دم در اتاق ... دلم میگیره که ناراحتشون کردم ... یه فکری به ذهنم میزنه ... ساک وسایل خاله بازیشونو میارم دستشونو میگیرم میریم زیر پله میشینیم ... تمام وسایلارو میچینم ... باهم شروع میکنیم به خاله بازی! اولش فقط به خاطر این بازی میکنم که از دلشون دربیارم ... یه ذره که میگذره انقدر توی بازی باهاشون غرق میشم که فکر میکنم من واقعا اقدس خانوم زن همسایشونم و همش دارم براشون غذا درست میکنم و اونا بچه داری میکنن ... انقدر حواسم پرت میشه که نمیفهمم همه بیدار شدن و دارن مارو نگاه میکنن و با یه لبخند عمیق همراهیم میکنن :)

  • کبوتر خاتون

و زمانی ک حسین (ع)گفت:
رضیت ب رضاک..
وتو نیز امام "رضا" ...
چگونه عاشقت نشوم؟



+ عیدتون خیلی خیلی مبارکا ... ان شاءالله بهترین عیدیا نصیبتون ... :)
...
  • کبوتر خاتون



دلم "نبودن" میخواست ...

یک نبودن بی بازگشت بی اثر بی خاصیت که نه به جایی بر بخورد نه کسی حسش کند ... نه خانی آمده و نه رفته ... شتر دیدی ندیدی ... یک کبوتر فراری که آزادش کنند و سراغش را نگیرند ... تعلق داشتن دست و پاگیر است ... خسته کننده است ... دنبال یک معجزه ام شاید ..

 دلم "نبودن" میخواهد ...

  • کبوتر خاتون
فرش کرم شش متری را کامل پهن میکنم و جانمازم را میگذارم روی فرش ... از گوشه و کنار صاف و صوفش میکنم و چادر مقنعه ی گل دار را سرم میکنم ... به بوته ی یاس رازقی که گوشه ی ایوان توی گلدان بزرگ سفید کاشتیم نگاه میکنم ... دارد کم کم میله ها را میپیچد و بالا میرود ... ماه هم مثل همیشه هوایم را دارد ... از لای نرده ها نگاهم میکند و لاغری و باریکی روز های اولش را به رخ میکشد ... تازه صدای اذان مسجد قطع شده ... بلند میشوم قامت ببندم که صدای جیغ و سوت و کف و خنده شان تا آسمان میرود ... به باغ کناری نگاه میکنم خبری نیست ... رو به رو هم که حیاط خودمان است و پشتش هم یک عالم دار و درخت که در تاریکی شب فرو رفتند ... صدای جیرجیرک ها هم انگار قطع شده ... دوباره نگاه میکنم ... سایه هایشان را روی ساختمان بلند چند صد متر آن طرف تر باغ کناری میبینم ... دختر و پسر ادا و اطوار های عجیب و غریبی در می آورند و بلند بلند میخندند و صدای آهنگشان را هر لحظه بلند تر میکنند ...صدایشان توی سرم بوم بوم کنان ادامه دارد ... حس خیلی بدی دارم ... توی دلم میگویم خدایا "منو آدمم کن! میخوام آدم باشم که یه آدم نصیبم کنی ... " یاد حرف های میم میفتم! دوستش که شانزده سال دارد ... پیج اینستاگرامش را نشانم داد ... از روی بیو ی پیج فقط میشد به زیادی مذهبی بودن دخترک اشاره کرد! میگفت دو ماه با این پسره دوست بود! پیج پسره را هم نشانم داد ... بیو ی پیج پسره صد درجه شدید تر از دختره! میگفت دیروز آزمایش دادند هفته ی دیگر هم عقد میکنند ... پسر بیست ساله ... دختر شانزده ساله ... آشنایی توی اینستاگرام! دلیل آشنایی واسطه کردن این دختر برای آشنایی آن پسر با یک دختر دیگر که به بن بست میخورد و دست به دامن همین دختر میشود ... و دخترک ساده لوحی که انقدر بچه است و ... پوووف بلندی میکشم ... سرم به پیچ و تاب می افتد ... هنوز صدای آهنگ می آید و هر لحظه جیغ هایشان بلند تر میشود ... یاد چادری هایی می افتم که عکس های مدل به مدلشان را توی پیجشان میگذارند و با هزار عشوه و ادا یک دست به چادر یک دست به دوربین و گل و الخ لبخندی زده اند و از زیبایی حجاب کپشن میگذارند! حس بد تری سراغم می آید ... 
این دفعه بلند میشوم جانمازم را جمع میکنم ببرم توی اتاق نماز بخوانم ... صدایشان کر کننده است ... مامان میگوید چرا انقدر رنگ و رو نداری ... میگویم این صداها را میشنفین؟دیوونه شدیم اه! میگوید صدا کجا بود؟ کبوتر حالت خوبه؟ رنگ و رو نداری اصلا ... بیا جلو ... دستش را روی پیشانیم میگذارد ... سریع درجه می آورد ... چهل درجه تب داری .... 
دیگر نفهمیدم چه شد که توی تختم بودم ... پتویم رویم بود ... همه جا ساکت بود ... انگار همه خواب بودند ... مامان هم کنارم خوابش برده بود ... 
چشم هایم را میبندم ... "خدایا آدمم کن! آدم باشم که یه آدم نصیبم کنی ... "
  • کبوتر خاتون

در کل این فضای بی سر و ته مجازی ، از اینستاگرام گرفته تا لاین و حتی همین وبلاگ ، به حس "به من چه " ، "به تو چه" ی عجیب و غلیظی رسیدم! انقدر که توی اینستاگرام هشتاد در صد عکس ها را لایک نمیکنم ... مثلا به من چه که فلانی با تو دیروز آشتی کرد! یا امروز با آن دیگری رفتی فلان جا که فلان چیز را هم خوردید و از قضا خیلی هم خوب بود و خوش گذشت ... از عکس هایی که اولشان جمله ی "یه روز خوب ... یهویی " را دارند متنفرم! یا آنهایی که با "وقتی ... " شروع میشوند! هیچ وقت انگیزه ی این هایی که عکس خودشان را در صد و هشتاد زاویه ی مختلف میگذارند بعد هم یک کپشن بلند بالای فلسفی میچپانند تنگ عکس ، نفهمیدم! چرا راه دور برویم ... همین وبلاگ خودمان! بعضی ها هی می آیند از همه چیز زندگیشان مینویسند ... قدرت خدا فضای وبلاگ و وبلاگنویسی هم که در هاله ای ازغم فرو رفته! این قبول که بعضی ها شاید خیلی تنها و حیوونکی باشند و احتیاج به یک گوش شنوا داشته باشند تا حرف هایشان را بی ترس بگویند ... اما اینکه از خصوصی ترین جزئیات زندگیشان در یک فضای بی سر و ته و سراسر نا آشنا که در صورت وجود آشنا فاجعه تر هم هست! بنویسند ، کمی نامعقول و غیر منطقیست ... این ها میشود مصداق حس "به تو چه " ای که در وجودم فراگیر شده و مانعم میشود برای گذاشتن اینجور پست ها ! برای هر پستم یک "حالا که چی؟" بزرگ می آید توی ذهنم ... برای همین سه تا پست طی نیم ساعت مینویسم و پاک می کنم ... واقعا حس بدی دارم ... اینکه خیلی وقت باشد که ننوشته ام آزارم میدهد ... "خیلی وقت" من ممکنه دو روز باشد ممکنه دو هفته ... اما خب از کپشن های طولانی شده ی اینستاگرامم میشود فهمید که چقدر دلم "نوشتن" میخواهد اما دست خودم نیست ... از فضای مجازی زده شدم ...


+ این حرف ها هیچ دلیل این نیستند که بنده "خود خفن پنداری" دارم !

من هم کم پست چرت و پرت نمیذارم ... قبول ^_^

  • کبوتر خاتون

اینکه حق انتخاب همیشه هم با تو باشد هیچ خوشایند نیست ... اینکه شبانه روزی درگیر شوی و نه خواب شب داشته باشی و نه روز دوست داشتنی نیست .... مشغولم ... درگیرم ... انقدری که خط اتوبوس را اشتباه سوار میشم .... تمام راه را پیاده میروم ... انقدری که مغزم از حرف زدن درد میگیرد ... دستم از نوشتن به حالت پوکیدن حتی!میرسد ... توی یک خلاء بزرگ غوطه ور شدم ... به قول یکی که یادم نیست کی میگفت گاهی فقط آرزوی یک لحظه روزمرگی بی دغدغه ی قبلت را داری  ... نه خوبم نه بد ... بین بد و بدتر گیر کردم ... بی وزنی مطلق! جهان سکوت میخواهد ... چرا ساکت نمیشوید؟! فکر هایم کر کننده شدند ...


+ ...

  • کبوتر خاتون

همیشه فکر میکردم شاعرا و نویسنده ها و ایضا عکاس ها ! دست خط خیلی خوبی دارن

تا اینکه شعر جدید "احسان حائری " رو با دست خط خودشون دیدم ...

همیشه مثال نقضی هست انگار :))


+ آهنگ جدید چارتار رو از دست ندید ... "آسمان هم زمین میخورد"

  • کبوتر خاتون


چشمان تو یادم داد فریاد کشیدن را

تا قله به سر رفتن از کـــوه پریدن را


....

  • کبوتر خاتون

توی اتوبوس نشسته ام(دو روز است که فهمیدم اتوبوس یکی از قشنگ ترین و دوست داشتنی ترین چیز های این دنیاست!)سرم پایین است و با کیف پولم بازی میکنم ... باز و بسته اش میکنم ... به عکس های دوست داشتنی زندگیم نگاه میکنم ... حواسم به خانم کناری هست ... دارد با چشم هایش همه ی عکس هارا اسکن میکند و من به این کارش لبخند کجکی میزنم ... سرش را بلند میکند یک نگاه دقیق به خودم و دوباره عکس ها ... انگار که تحملش تمام شده باشد یکهو میگوید: خواهرتونه؟! با لبخند صاف و صوف تری بله را میگویم و کیف پولم را توی کیفم می اندازم ... با چشم های خیلی متعجب میگه دوقلو هستین ؟ این دفعه با خنده میگویم سه سال کوچیک تره :) از منم خیلی خوشگل تره :) انگار که از این همه شباهتی که به چشمش آمده دارد پس می افتد میگوید واقعا مثل دوقلوهایید و لبخندی نثارم میکند و صاف مینشیند!از کارهایش خنده ام گرفته و بیشتر به این فکر میکنم که من و "ضاد" انقدری توی خودمان تفاوت میبینیم که گاهی به خواهر بودنمان شک میکنیم و میخندیم ... بلند میشوم که خانوم مسن بنشینند و به میله ی بین آقایان و خانم ها تکیه میکنم ... دو تا دختر کناریم مشغول بحث درمورد پسری به اسم فرشاد هستند که سارا دارد بهش کلک میزند و فرشاد خیلی بچه است و وابسته شده و روحش لطمه میبیند ... وقتی میگویند سارا چند وقت دیگر میرود سر خانه و زندگیش و فرشاد میماند روح زخم خورده اش آب یخ روی سرم خالی میکنند ... حرف هایشان را کاملا بالاجبار میشنوم و اصلا از این بابت خوشحال نیستم چون هرچقدر هم خودم را به نشنیدن بزنم صدایشان گوش فلک را پر میکند ... چشم به میله ی توی دستم میدوزم و به شدت فشارش میدهم ... که یکهو یک صدای خیلی آشنا توی گوشم میپیچد ... خودم این آهنگ را بلوتوث کردم و روی زنگ گوشی جدید گذاشتم ... هی میگفت بچه این قرتی بازیا چیه یه دیرین دورونی باشه که من بفهمم داره زنگ میزنه کافیه و من با یک دندگی و خنده اصرار داشتم این آهنگ لایت دوست داشتنی را تنظیم کنم ... باز صدا را میشنوم سرم را بلند میکنم میبینم بله ! باباجون هستند!خودشان و موبایلشان در دست! گوشی را که قطع کردند سریع شماره را میگیرم و "سلام علیکم حاجاقا"ی کش دار ولی آرامی میگویم ... "کجایین باباجون؟" "تهران" "کجای تهران؟" "ای سرتق!باز میخوای کجا بری؟ اصلا تو کجایی؟" "پشت سرتون" "من پشت سرم چشم دارم چیزی نمیبینم" "باباجون من تو اتوبوسم" "یکهو با یک حالت هیجانی گردنشان صد و هشتاد درجه میچرخد و من از خنده هی دستم را گاز میگیرم ... "تو اینجا چیکا میکنی دختر؟" "مراقب شمام!خواستم حواستونو جمع کنین ،خانوم کوچیکه ای تو کار نباشه که با من و مامانجون طرفین" با چشم هایشان خط و نشان هایی میکشند و میخندند "چرا با ماشین نیستین؟" "میخواستم تورو کنترل کنم " حالا من با چشم هایم خط و نشان میکشم ... "سادات جان من باید این ایستگاه پیاده بشم برو خونه ی ما تا من بیام ... با کلی تعارف و نه و این ها پیاده میشوند ... به ایستگاه همیشگی میرسیم ... پیاده میشوم ... میروم حساب کنم که آقای راننده با یک دقتی میگوید خانوم عینک آفتابی به چشم کیف سنتی به دست جوون که قصد کنترل کردن داشتن براشون حساب شد!!!! :|

  • کبوتر خاتون
گاهی باید به آدم ها فرصت داد ... همه حداقل برای یک بار هم که شده ارزش فکر کردن را دارند ... لازم نیست شخصیت خاصی برایت باشند ... همین که وجودشان را در ذهنت زیر ذره بین ببری کافیست ... باید یاد بگیرم که جبهه نگیرم! در مقابل فکر کردن به آدم هایی که می آیند و میروند ... کسانی که خواه نا خواه از زندگیم عبور میکنند و فرصت میخواهند نباید جبهه بگیرم ... آسمان و زمین برایم به هم نرسد ... امروز توی اتوبوس فهمیدم که توانایی فرصت دادن دارم ... اینکه از ایستگاه اول تا ایستگاه آخر به یک نفر در ذهنم فرصت دادم برایم امیدوار کننده است ... راستی من باید از اتوبوس ممنون باشم :) تازه باهم آشنا شدیم ... امیدواریم را مدیونش هستم...فرصت دادن به معنی تمام شدن نیست ... من برای خودم این کار را کردم ... کاملا خودخواهم ... کاملا ...
  • کبوتر خاتون

+ پسر مومن دانشکده عاشق شده است

عاشق لیلی بی دین کلاس بغلی ...


- آب است ولی شراب را می‌خواهد

بر موی تو پیچ و تاب را می‌خواهد

ای وای به حال آن بسیجی که دلش

یک دختر بدحجاب را می‌خواهد


+ "ی" بده ! نه الف!


- نقل به مضمون بود و لاغیر! نقل به مضمون از حجاب بده!


+ ...

  • کبوتر خاتون

چند روزی بود مجله داستان مرداد را هم خریده بودم و تمام شده بود! کتاب های کتابخانه و دکور کنار میز هم تکراری شده بودند ! اما هنوز "بادبادک باز" خالد حسینی چشمک میزد ... دیروز که داشتیم در موردش بحث میکردیم گفته بودم من خیلی وقت پیش خواندم و درست فلان قسمت و فلان چیزش یادم نیست ... گفت دوباره بخوانید و فلان جا و بهمان موقع و الخ ... یک حسی قلقلکم میداد که بروم سراغش ... یادم بود که وقتی کتابش را تمام کردم بلافاصله فیلمش را دیدم ... یک حس تلخ گزنده توی وجودم پخش شد! فیلم و کتاب فوق العاده قوی و قشنگ و جذاب ... اما من دیگر حداقل روحیه ی دیدن فیلمش را نداشتم ... ولی دلم کتاب میخواست و هیچ جوره حریفش نمیشدم!! وارد شهر کتاب شدم ... اول سری به طبقه ی پایین زدم و بعد رفتم بالا که کتاب ها بودند ... بیشعوری را خواستم بخرم دیدم حوصله ی یک کتاب رمان مانند دارم نه چیزی شبیه بی شعوری!(ولی حتما بخوانیدش!یک پست جدا برایش خواهم نوشت!) رفتم سراغ قفسه ی رمان های به قول ما خالطور عاشقانه ی ایرانی!... تقریبا نصف بیشترشان را خوانده بودم و دوسالی میشد سمت رمان های زرد نرفته بودم ... به نظرم بیخود ترین و سطحی ترین اتفاق نویسندگی همین رمان های زردند! که هرچند قلم قوی و توصیفات جذاب داشته باشند بازهم موضوعات و حواشی تکراری و به شدت نامعقول دارند ... اما حیف که جذابیت خاصی برای سن خاصی دارند و من هم منکر جذابیتشان نیستم! به خانه که برگشتم رفتم سراغ همان "بادبادک باز" ... دوباره از نو شروع به خواندن کردم ... خالد حسینی نویسنده ی افغانی -آمریکایی که با بادبادک باز معروف شد ... قلم به شدت روان و دلچسب ... بسیار واقع گرا ... بحث دیروز هم سر این بود که حسینی پشت پرده ی طرفداری از فرهنگ اسلامی و فارسی دارد یکجورهایی از پشت خنجر میزند و صد البته نظر شخصی من بود!  اما جذابیت کتاب من را دوباره به اواسطش کشانده ...

داستان در مورد دو پسر نوجوان در افغانستان  با بازیگوشی های مخصوص خودشان است ، یکی فرزند ارباب و دیگری خدمتکار ... که در مسابقه ی بادبادک بازی شرکت میکنند و دست بر قضا ... 

"هزاران خورشید تابان" اسم دومین کتاب این نویسنده است ... گیرایی و قوی بودن هردو غیر قابل انکار است! در عین جذابیت به شدت تلخ و ناگوار ... 

پیشنهاد میکنم حتما بخوانید ... با چشمان باز و ذهن آگاه البته :)

  • کبوتر خاتون
روی فرش نشسته ام منتظر یک معجزه  ... شاید معجزه کنند ... همه ی حرف ها توی سرم میپیچند .. روی فرش نشسته ام ... درست وسط فرش کرم رنگ زیر مبل های رسمی پذیرایی ... صاد صدایش می آید اما اصلا توی دیدم نیست ... صدای تیتراژ سمت خدا هم می آید ... همان که خودم دانلودش کرده بودم تا رو به روی پنجره بنشینم و الکی چشم هایم را روی هم بگذارم و توی گوشم بگذارمش و بوی کوفته ی مامان را ببلعم ...به سختی دل از فرش میکنم ... این روزها که خوب فهمیدم هر فرشی و هر گرهی و هر بافته ای یک داستان به اندازه ی زندگی دارد بیشتر بهشان نگاه میکنم ... چادرم را روی دستم میگیرم ... زانو هایم خم میشوند و دوباره روی فرش ولو میشوم ... یاد کلمه ها میفتم ... درست روی مبل روبرویی نشسته بود و سرش پایین بود ... عمق غمش را نمیفهمیدم اما وقتی شروع به گفتن کرد انگار که خون در رگ هایم منجمد میشد ... آمده بود که به من تبریک بگوید ! گفت خانوم جان به مادرتون گفتم چقدر خوشحال شدم...خدا به آقاتون (پدرم ) و خانوم ببخشتون ... بعد از تعارفات معمول و معذرتخواهی به خاطر نبودن مامان حال و احوالشان را پرسیدم ... آخ که باز حرف هایش دارد توی سرم میپیچد ... از پسرش گفت و فراری بودنش ... دختر مریضش ... نوه اش که آخر هم قبول نشد ... پول آب و برق و گاز و هزار کوفت دیگر ... اینکه دیگر رویش نمیشود از همسایه ها قرض کند ... اینکه به هرکسی میرسد یک بدهکاری دارد ... شکستگی و خستگی از دست ها و چشم هایش میبارید ... وسط فرش نشسته ام ... حالم هیچ خوش نیست ... از خودم متنفر شدم که چرا هیچ وقت نشده بود که حالش را بپرسم ... همیشه باید از مامان میشنیدم مشکلات و احوالاتش را آن هم وقتی که به بابا میگفت ... آن قدر با معرفت بود که برای یک تبریکی که هیچ لایقش نبودم از آن سر شهر آمده بود ... و هی اظهار شرمندگی میکرد که دست خالی آمده! انقدر بی معرفتیم برای خودم اثبات شد که روی نگاه کردن به آینه را ندارم ... آخ که چقدر نا شکریم ... نه بهتر است بگویم ناشکرم ... آخ ...
  • کبوتر خاتون

میگفت سعی کن یه ادم پر رنگ باشی برای ذهن یه نفر!

نه اینکه یه شخص مبهم توی ذهن چندین نفر ...

انقدری فکرمو مشغول کرده که نتونم بخوابم ...


+ عنوان کاملا نامرتبط

از : مهدی فرجی

  • کبوتر خاتون

این روزها ... این روزهای لعنتی خوب نفرین شده ... باید بنویسم زیاد هم بنویسم ... دست و دلم به دفتر چرمی نمیرود ... یک ساعت یک بار تصمیم محکم تری برای نوشتن میگیرم اما باز ... باید بنویسم از استاد ... که با دیدنش داشتم پرواز میکردم ... هی نگاهم میکرد میگفت خوبی؟ باید نگاهش را ببنید ... شبیه هیچکس نیست ... تا ته عمق وجودت را میخواند ... زیر نگاهش انقدر معذب بودم که فقط دوست داشتم بحث را عوض کنم ... هی پشت سر هم میگفتم دلم براتون شده بود یه ذره ... یک لبخند پررنگ تر میزد و با چشم هایش میخندید ... باز یکجوری سر و ته قضیه را هم می آوردم .. از اینکه انقدر اصرار داشت فلسفه نخوانم ... اینکه تا لحظه ی آخر با حالت تمنا میگفت حالا حالا ها نباید عروس بشی! ... از نگرانی نگاهش ... از آب انار و سیب زمینی سرخ کرده ای که به مناسبت بیکاریمان با تینا خوردیم! ... از تاب بازی هیجان انگیزم! ... اینکه چقدر دلم برای پارک نیاوران تنگ بود و این یک سال فقط حسرت قدم زدن های مسخره اش را داشتم ... از خلوتی ... از گربه های لعنتی لوس ... این روزها فکر و ذهنم شده انتخاب رشته اما به تنها چیزی که دوست ندارم فکر کنم همین مقوله ی چرت است ... دست و دلم به نوشتن نمی رود که نمی رود که نمی رود ...

  • کبوتر خاتون


شبیه صدای آبپاشی باغچه های حیاط همین الان کنار گوشم ... کنار پنجره :)

  • کبوتر خاتون

از غر زدن بیزارم ... همینطور از خرید کردن ! البته که این دو مقوله کاملا جدا هستند اما میشود گفت ربط هم دارند ... به کلمه ی "برو بابا" واقعا حس خوبی ندارم همچنین به جمله ی "از تو توقع نداشتم" ... خب باز میتوان امیدوار بود که به هم مرتبطند و هر دو از جنس حرف و کلمه و جمله اند ... اما چیز های نفرت انگیز زندگی من انقدر در موضوعات متنوع و نامرتبط پخش شدند که خودم شخصا بینشان سر در گم میمانم ... اما علایقم ... سلایقم ... و احساساتم ... چیزی فرای تصور پخش و پلا و پراکنده اند! یعنی چیزی فاجعه تر از بد آمدنی ها! نباید به خودم خرده بگیرم ... شخصیت پراکنده هم برای خودش سبکیست ! شاید شبیه این نقاشی های پست مدرن باشم که هیچ چیز قابل فهم و درکی ندارند و فقط مخلوطی از رنگ های تیره و روشنند  و همه الکی ژست می آیند که به به و چه چه! یعنی ما فهمیدیم که این چیست اما در باطن هیچ و پوچ! هیچ درکی و پوچ فهمی از نقاشی! شاید هم مثل یک رود خانه باشم ... از یک جا میپرم جای دیگر و دیگر قطره ی آب قبلی نیستم [ طبق نظریه تئتتوس ما دوبار پایمان را داخل رودخانه نمیگذاریم چرا که آبی که اولین بار زیر پایمان بوده رفته و شاید به دریا رسیده!] ... در عین تمام پراکندگی ها و اوج تنوع ها و هرج و مرجی علایق و نفرت ها ... یک نظم و دیسیپلین خاص ذهنی مایه ی عذاب میشود ... یک چارچوب و قانون کلی شخصیتی مخل آسایش میشود ... و من همیشه دست به گریبان تمام ضد و نقیض های درون و بیرونم هستم ... شاید برای همین انقدر "نوشتن" برایم هیجان انگیز در عین حال آرامبخش است ... میشود "جمع رای بین دو حکیم"* !! ذهن منضبط و دل شلخته ... قانون شخصیت و هرج و مرج فکری ... من درونم یک شهر دارم :) 


*اسم مهم ترین کتاب فلسفی فارابی ...

  • کبوتر خاتون
+ یک لحظه خواستم ... اما نشد ... قاتل نیستم ...
 
+ دلخوشی های کوچک دست و پا گیرم شدند. . . . از رسیدن به غم های بزرگتر فراریم دادند ...

+ پس عدالت ؟! ... حرفشم نزن ... خنده داره ...

+ جانکم ! عزیزکم !  ...

+ اوووووووه ... نخند .... نیشتو ببند ... خنده هات درد دارن ...

+ بگیر دستِ مرا شرع را بهانه نکن !! برای دردِ دلم مستحب ترینی تو ... ."سارا طایفه "

+ نوشتم رج به رج بافتم سطر به سطر ... قرار بود بنویسم از بافتن ... پاک شد ... پاک پاک پاک ...

ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﻧﻮﺑﺖ ﺍﮔﺮ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﮐﻨﯽ / ای ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺩﻝِ ﻣﻦ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥِ ﺗﻮﺳﺖ .... "سعدی"

* ...  از بس که گره زد به گره حوصله ها را ... "محمد علی بهمنی"
  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون

اول دبستان بودم ... گفتند دوست داری چه کاره شوی ؟ فکر کردم و گفتم وکیل! اینکه چرا و چطور همچین چیزی را میخواستم ... خب اصلا یادم نیست! ... گذشت ... تا چهارم دبستان هنوز میخواستم وکیل شوم ... اصلا حتی نمیدانستم یعنی چه ! اصلا از چه رشته ای و چه طور باید وکیل شد ... فقط میدانستم توی دادگاه باید حق کسی را گرفت ! و من هم عاشق این کارها! تا اینکه پنجم دبستان تب روانشناسی توی وجودم افتاد! و باز یادم نیست که چرا و چگونه و چطور ... فقط اینکه تا آخر راهنمایی هرکس میگفت چکاره؟! میگفتم روانشناس،مشاوره! توی پرانتز باید بگویم که از همان اول اول اول "انسانی " برایم نقش پر رنگی داشت و میدانستم چرا و چطور! و همیشه مطمئن بودم که برگه ی انتخاب رشته ی من فقط تیک "انسانی" را به خود میبیند ... تا شد دوم دبیرستان ... هنوز برگه ی انتخاب رشته زیر دستم نیامده بود که دال رفت دبی! ریاضیم همیشه حرفی برای گفتن داشت و دال این را خوب میدانست ... گفت برگه ی انتخاب رشته ات اول تیک ریاضی را به خود ببیند! گفتم چطور؟! گفت به صلاح و مصلحتت حرف میزنم ... حیف میشوی ... گفتم اگر نه؟! گفت کتانی های نایک قسمت کس دیگری میشوند! قبل از رفتنش پرسیده بود چه میخواهی گفته بودم کتانی ... گفتم اما انسانی!فقط انسانی ... 
حالا بعد از چند سال که از تیک انسانی میگذرد آن کتانی ها بالاخره مال من شدند ... وقتی که جعبه اش را توی دستم گذاشت گفت حیف میشدی اگر انسانی نمیرفتی! تبریک میگم ... گفتم هنوز که رتبه ها معلوم نیست ... شاید بعدا احساس حماقت کنم با دیدن این کفش ها ... گفت من به تو ایمان دارم :)
مثل همیشه ... سر بزنگاه رسید ... دل آرامیست برای ما این دال جان :) 

+ رتبه ها ...

میدونم چند شدم ... فردا قطعی میشه 

به خدا مطمئنم بیشتر از هروقت دیگه ای :) 

  • کبوتر خاتون


سلام حضرت باران ... سلام حضرت عشق ...


  • کبوتر خاتون
+ به روایت یک عدد "ضاد" :
انقدر خوابم عمیق بود ... توی قسمت هفتمین پادشاه بودم که یک سطل آب سرد روی سرم خالی شد ... البته سطل توی خواب دست پادشاه بود در واقعیت یک لیوان روی سرم خالی شده بود !  با وحشت پریدم و جیغ زدم ... یک دستی جلوی دهنم را گرفته بود و من چشم بسته فقط جیغ میزدم! در تقلا بودم که دست برداشته شد و یک چیزی رفت توی دهنم و من را تا مرض خفگی برد (چشم بسته هنوز جیغ میزدم!) ... یک ذره لای چشمم را باز کردم ... دیدم با یک کاسه گیلاس جلوی رویم ایستاده ... دانه دانه میچپاند توی حلقم ! خودش از خنده قرمز شده بود من هم از عصبانیت و ترس و خفگی دو تا چشم اندازه ی نعلبکی تحویلش میدادم! همینطور دو زانو روی تخت تند تند گفت دارن اذان میگن ... بخور بخور .... اذان شده تو داری میخوری ... وای از این خوشبختی بیشتر ؟ بخور بخور ... انقدر داشت میخندید ترسیدم همانجا دل و روده اش را برایم به نمایش بگذارم ... از فرط تعجب و پری دهنم نمیتوانستم کاری کنم ... بعد که گیلاس ها تمام شد ... لپم را کشید و فریاد زد "عید شما مبارااااااکااااا " :)))))

- به روایت یک عدد "من" : 
هنوز هم موهام از کشیده شدن و گوش هام از جیغ جیغاش سوت میکشن ... تبریک خشک و خالی عید این همه کلی بازی داشت ؟ :/

+ به روایت یک عدد "ضاد" :
خدا نصیبتون نکنه از این خواهرا ... هعی ... 

- تبریک جانانه ی یک عدد من را پذیرا باشید :) از راه دور ... :)




  • کبوتر خاتون

بغض مثل گردوی گس کال توی گلویم چنبره زده ... تو انگار کن که یک آدم دست و پا دار تمام وجودم را در خود حبس کرده باشد ... با دست هایش چشم و دهانم را گرفته باشد ... پایش روی دستم باشد ... نمیتوانم بنویسم ...  ارزش ادبی این پست چشم بپوشید! حال امشب حال نیست ... برای شب آخر ... سخت گذشت ... فقط اینکه بدجور سیاه شده ایم ؟نه ؟! اینکه حوصله ی آدم ها را نداشته باشم از بدبختی و روسیاهی من ... سیاهم اما سیاهی آدم ها من را گرفته ... سخت است سخت سخت! سحر آخر سخت است .... سخت ... های رمضان ... آدم نشده ام که میروی ... اعوذ بالله من نفسی ... هعی
  • کبوتر خاتون

بیتی که نام و یاد تو در آن نوشته شد

یک بیت ساده نیست که بیت المقدس است



 * ... شعر را کنار میگذاشتم

عنوان از اقای رضا صاد

  • کبوتر خاتون
 "زود برگردین" ؛ "نرین حاجی حاجی مکه" ؛ "سال دیگه این موقع منتظرتونیما" ؛ [لبخند] ؛ "سوغاتی سوغاتی" ؛[چشم غره]؛ "بیا یه بوس بده ببینم از دستم در میره" ؛[خنده][بوس] ؛ "داییجون مواظب باشین" ؛ "به امید دیدار" ؛ "به امید دیدار" ؛ "گریه نکن بچه" ؛ "زنگ بزنین خبرشو بهم بدین هفته ی دیگه منتظرما "؛[استرس ] ؛ "چشم چشم ولی اگه خبری ازم نشد بدونین بد خراب کردم" ؛ " خاله جون دیر شد" ؛ "باید باراتونو تحویل بدیم" ؛ "فرهاد بدو" [اخم کردن] ؛ "برامون عکسای خوشگل خوشگلتو بفرست" ؛ "وای بچه نیفته" [گریه]؛ "ای بابا خواهر گریه هات برای چیه ما که هرسال همینه بساطمون "[فین فین] ؛ "بریم بریم دیر شد" ؛ "برین به سلامت،دست خدا همراهتون" ؛ "زود بیاین" ؛ [ماچ،بغل،بوسه ][ماچ بغل بوسه ][دست دست ][بغل ]"چادرت خاکی شده" [تکوندن ] [بوس بوس ] ؛ "اوه اونجا رو توافق شد!" ؛ " نههههه!!!!" ؛ "اوه حالا چی میشه" ؛ "خوشحال باشیم؟" ؛ "چی دادن چی گرفتن؟" ؛ " مسافران پرواز .... به مقصد .... هر چه زودتر .... " ؛ " وای خاک به سرم الان جا میمونیم" ؛ " وای من میخوام بفهمم چی شد چی نشد" ؛ "برو تو هواپیما بعدا خبرت میکنم" ؛ "باز با نمک شد" ؛ "بدویین بدویین" ؛ "آقا خیلی چاکریم" ؛ "توافق شد ماهی یه بار باید بیاین دیگه ها" ؛ [خنده][خنده ][خنده] [بغل ] ؛ "آب لمبو شدم بیخیال بابا" ؛ [خنده] ؛ "نیام دفعه دیگه ببینم دوتا شدی من باید باشما "؛[خنده ][خنده ][گونه های قرمز ] خدا حافظ [فرستادن بوس ][بای بای ][اشک ]
این بود کل داستان مواجهه ما با توافق ... آیا متشکریم ؟ :)
این داستان ادامه دارد ... سر دراز دارد  ... 
  • کبوتر خاتون

  • کبوتر خاتون

تا گفتم " الو بفرمایین؟" 

گفت "شما؟!"

لبخندم تبدیل به خنده شد و گفتم "عه ببخشید مثکه اشتباه برداشتم"

خودش هم زد زیر خنده و گفت" دختر جان نمیگی مام دل داریم ... بی معرفت ... نمیگی تنگ میشه ... "

گفتم " سلام علیکم " :)

با رنجشی که توی صدایش مشخص بود گفت "  واجبو ول کردی چسبیدی به مستحبات؟! میگم ما دل نداریم این نوه رو ببینیم ؟"بعد خندید و ادامه داد" علیکم السلام به روی ماهت به چشمون سیاهت :)) "

ته دلم برایش ضعف رفت ... وقتی صدایش را میشنیدم انگار صدای شر شر آب و فواره ی حوض با هم توی گوشم میپیچید بوی حیاط آب پاچی شده ی عصر تابستانی توی ذهنم مرور میشد ... صدایش یک جا کل غم های دنیا را برایم خنثی میکرد ... با اعتراض گفتم "باباجون بدجنس شدینا ! من شبانه روز در خدمتگزاری حاضرم فقط لب تر کنین تا جان قربان کنم حاجاقا" 

خندید ... از آن خنده های صدادار مخصوص ... از آن ها که با شنیدنش دل آدم مثل ماهی میشود و هی بالا پایین میرود ... خنده های باباجونی ... " ای ورپریده کم زبون بریز .... ما هیچی ... خودتون نمیگین یه پدربزرگ و مادربزرگی داشتیم ... یه حال و احوالی بپرسیم ببینیم هنوز زندن نفس میکشن ... " نگذاشتم ادامه بدهد ... سریع پریدم وسط حرف هایش که" باباااااااجون نداشتیما ... این حرفا چیه ... ما که بی شما هرگز ... بخدا سرم شلوغه ... از یه طرف استرس ... از یه طرف ماه رمضون ... از یه طرفم تلفنای وقت و بی وقت و جنگ اعصاب من ... خودتون که بهتر میدونین ... کم کم دارم خل میشم میمونم رو دستتونا ... اینجوری نگین دیوونه تر میشم" چند لحظه ای خندید و گفت "بچه ؛خودتم میدونی همش داری بهونه میاری ... من که میدونم نشستی توی خونه یا خودتو میخوری یا مخ مامان بنده خداتو ... کار که همیشه هست...استرسم که بسپر به خدا بهترینا برای توعه ... تلفنارم که علیک نگفته رد میکنی ... بهانه ی بیخودی نیار که دلم حسابی از دستت پره ... " 

از دست خودم عصبانی شدم ... واقعا بهانه ی های الکی داشتم ... چقدر غرق مزخرفات و روزمرگی های بیخودی شدم ... اصلا انگار خودم  که هیچ همه را فراموش کردم ... انگار که فراموش کرده باشم دنیا بازیچه است  ... انگار که دلم بخواهد فریاد بزنم ! یکجور عجیبی جدی دارم طی میکنم ... سخت شده ... سخت ... میدانید ... باید بروم دعا کنم به حال خودم ... اما ... باباجون همیشه التماس دعا که میگویم با لبخند شیرینش میگوید التماس دعای فرج ... من خیلی پرتم ... نمیفهمم این همه حال بدم از سیاهی خودم که هیچ ... سیاهی دنیاست ...

امشب التماس دعا ... فقط التماس دعای فرج ...

  • کبوتر خاتون